گنجور

شمارهٔ ۲۱۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت

سرخ رویی رخ لاله و گلنار برفت

سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفت

گو، برو، از بر من این همه، چون یار برفت

نزد من باد خزان دوش غبار آلوده

آمد و گفت که سرو تو ز گلزار برفت

خواستم تا بروم در طلب رفته خویش

یادم آمد رخ او، پای من از کار برفت

در دوید اشک چو باز آمدن خویش ندید

دل بینداخت هم اندر ره و خونبار رفت

خون دل گر چه که بسیار برفت، اندک ماند

صبر هر چند که بود اندک، بسیار برفت

باد خاری ز ره گلرخ من می آورد

جانم آویخت دران خار و گرفتار برفت

هر چه از عقل فزون شد همه عمرم جو جو

اندر این غارت غم، جمله به یک بار برفت

گله کرد آن بت شیرین ز بر خسرو جست

خله کرد آن گل نسرین زبر خار برفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام