گنجور

شمارهٔ ۱۶۴۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو

از آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو

تو شب بر بستر نازی و من تا روز، در کویت

میان خاک و خون غلطان ازین پهلو، از آن پهلو

خیالی ماندم از دستت، برهنه چون کنم خود را

که بر اندام من یک یک شمردن می توان پهلو

چنین شبهای بی پایان و من بر بستر اندوه

از آن پهلو برین پهلو، وزین پهلو بر آن پهلو

اگر بالا کنی یک گوشه ابرو، فرو ماند

مه نو کز بلندی می زند با آستان پهلو

وفاداری بیاموز از خیال خویشتن باری

که از من وانگیرد روز تا شب یک زمان پهلو

کنارم گیر تا بر هم نشیند پشت و پهلویم

که دل بیرون شده ست و مانده جایی در میان پهلو

تو خوش می خسپ کز خواب جوانی بس که سرمستی

به هر پهلو که می خسپی نمی گردی از آن پهلو

من و شبها و خاک در که داد آن بخت خسرو را

که بهر خواب پهلویت نهد، ای داستان، پهلو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام