گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

از همچو تویی برید نتوان

بر تو دگری گزید نتوان

تا چند کشم جفایت آخر

محنت همه عمر دید نتوان

زین پس من و جور عشق و تسلیم

کز آمده سر کشید نتوان

غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟

خود پرده خود درید نتوان

یاران عزیز، پند گویند

گویند، ولی شنید نتوان

من کز پی خواریم چه تدبیر؟

عزت به درم خرید نتوان

بی یاری بخت کام دل نیست

بی پر به هوا پرید نتوان

ایوان مراد بس بلند است

آنجا به هوس رسید نتوان

این شربت عاشقیست خسرو

بی خون جگر چشید نتوان

 
 
نسکبان اندروید
نظامی

گوهر به خلل خرید نتوان

در رشته خلل کشید نتوان

واقف لاهوری

وصل تو به خواب دید نتوان

این گل به خیال چید نتوان

با تیغ زبان پندگویان

ما را ز شما برید نتوان

برخیز دلا رویم از کوی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه