گنجور

شمارهٔ ۱۴۱۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم

نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش

ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم

ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم

در مجلس خیال تو یک روزتر کنم

خوابم نماند و خواب اجل هم خوش است، لیک

گر خشتی ز آستانه تو زیر سر کنم

عمری گذشت، هیچ نیامد زمان آنک

روزی به روی تو شب غم را سحر کنم

ذوق جفا و جور تو بر من حرام باد

گر من به جز وفای تو کاری دگر کنم

چشمت به خواب ناز و مرا قصه ای دراز

آمد شبم به روز، سخن مختصر کنم

هر کس به سوی حور رود، من به سوی تو

چون بامداد حشر سر از خواب بر کنم

روزی گذشته بود برای سوار و من

هر بامداد آیم و آن سو نظر کنم

دردش به از سر است و من سر بریده را

آن سر کجا که در سر آن درد سر کنم

یاران ز پند بس که ز خسرو رها نشد

آن دل که پیش تیر ملامت سپر کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام