گنجور

شمارهٔ ۱۳۰۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من کشته روی یار خویشم

در مانده روزگار خویشم

زین غم که به کس نمی توان گفت

شبهاست که غمگسار خویشم

در خون خود ار نباشمت یار

پس یار تویی که یار خویشم

ساقی، بده آن قدح مرا، زانک

من سوخته خمار خویشم

یاران چو قرار و صبر جویند

از من نه که برقرار خویشم

ای ناصح من که می دهی پند

می گوی که من به کار خویشم

گویند که، خسروا، چه نالی؟

من فاخته بهار خویشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام