گنجور

 
کمال خجندی

یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت

پرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت

ذره را گفتم تو خاکی این چه نام و شهرت است

گفت عشق آفتابم اینچنین مشهور ساخت

ظاهر و پنهان از آن کز دهان و چشم خویش

گه چو نرگس مست و گه چون غنچه ام مستور ساخت

عقل گفتا خان و مانت باز ویران کرد عشق

گفتم ای نادان چه ویران این زمان معمور ساخت

ناز دل جوید کباب از دیده گریان شراب

چشم را سر مست کرد و غمزه را مخمور ساخت

ساخت از ب شربنی بهر شفای خستگان

طرفه شربت کآرزویش تازه را رنجور ساخت

شمع مجلس بود دور از روی او گوئی کمال

کر نخستش سوخت از نزدیک و آخر دور ساخت

 
 
نسکبان اندروید
نورس دماوندی

حُسن در بزم ادا کیفیتی منظور ساخت

ساغر مردافکنی زان نرگس مخمور ساخت

می‌زند پهلو بر افلاک از شراب عشق دل

ساغرم را چرخ زن این باده‌ی پر زور ساخت

پادشاه حُسن چون بر تخت استغنا نشست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه