گنجور

 
خواجوی کرمانی

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد

مادر دهر ندانم بچه می زاد مرا

دامنم دجله ی بغداد شد از حسرت آن

که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

آنک یک لحظه فراموش نگشت از یادم

ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا

من نه آنم که ز کویش بجفا برگردم

گر براند ز در آن حور پریزاد مرا

این خیالست که وصل تو بما پردازد

هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا

گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم

که رسد در شب هجران تو فریاد مرا

بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم

بنسیم تو مگر زنده کند باد مرا

 
 
 
sunny dark_mode