گنجور

شمارهٔ ۲۲۳

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قطعات
 

باز به میدان ما فوج بلا بسته صف

پای فلک در میان رسم امان بر طرف

خرقه شکافان ذوق بی‌دف و نی در سماع

جبه فشانان شید تابع قانون دف

جان قدیم اشتها مانده همان ناشتا

وین تن حادث غذا معدن آب و علف

چیدم و دیدم تمام آبی و تابی نداشت

میوهٔ این چار باغ گوهر این نه صدف

گفتیم ای خود فروش خود چه متاعی بگو

گر بخری شب چراغ گر بفروشی خزف

بشنو و بوکن اگر گوشی و مغزیت هست

زمزمهٔ لو کشف لخلخهٔ من عرف

رهرو خاقانیا دوری منزل مبین

رو که مدد می‌کند همت شاه نجف

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بیت ۶ زمزمه “لو کشف” احتمالا اشاره به حدیث امام علی دارد که فرمود:
لو کشف الغطا ما ازددت یقینا(اگر پرده ها کنار رود یقین من افزوده نشود)

لخلخه “من عرف” هم گویا اشاره به حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه باشد که هم از حضرت محمد و هم از حضرت علی نقل شده است. و بیشتر احتمال دارد -با قرینه لو کشف- اشاره باشد به حدیث:
“من عرف علیا و احبه بعث الله الیه ملک الموت کما یبعث الی الانبیاء”

شاید حافظ این بیتش را که می گوید:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

با نگاه به بیت آخر این شعر خاقانی سروده باشد.

سبوح و صبوح نوشته:

رساله شرح حدیث نقطه
صائن الدین ابن ترکه اصفهانى
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله مفیض الحکم، والصلوة على محمد وآله وسلم.
دى یک ناگاه از عراق وفاق۱، وسرحدّ بسط و استنطاق،رقمى از عزیزى رسید. مشعر به استکشاف معنى «أنا النقطة التی تحت الباء». چون در وقتى بود که قهرمان زمان مخدّرات سراپرده غیب بر منصّات۲ صحارى عیان، در حجله نوبهار، بر تخت مرغزار و مطیّه شاخسار در جلوه گرى داشته، قواى بوقلمون آساى ناهید هر دم رنگى مى نمودند، و ابداعیان۳ سرادق «کن فیکون» هر لحظه به نیکى ظاهر مى شدند، گاهى روى دلجوى غنچه عذراء، که مریم آسا در بکرى آبستن گشته صدگونه مى آراستند، و گاهى زبان غزلسراى بلبل که عیسى وش در مهد گویا شده، هزار دستان۴ تلقین مى کردند،
شقایق با شما مه راز مى گفت
صبا تفسیـر آیت بـاز مى گفت
فسبحان من لیس کمثله شیء وهو السمیع البصیر.۵
هر آینه قلم نیز سوسن مانند زبان افصاح کشیدن گرفت، وآنچه در چمن زمان و انجمن اهالى آن گوش شنوایى شکفته گشته، با شمه اشارة بر صحایف عبارت مسطور گردانید. و این بکر دولتخانه نبوّت و ولایت را وجهى چند که در زیر سواد زلف حروف ظاهر گشته، و مخدّرات ابکار که در خبایاى این سواد اعظم که هر چه هست در ارباع اعرابش۶ ساکن گشته، از آنجا روى هویدایى مى نمایند؛ چنانچه گفته اند:
زان طرّه۷ باد نیست که نگرفت بوى مشک
زان زلف خاک نیست که عنبر نمى شود
بر نوخاستگان وقت جلوه دهد، آنانى که در مرتبه مردى خود به مرتبه بلوغ انسانى، که وراى این بلوغ متعارف حیوانیست، رسیده باشند، وقباى فتوت بر قامت احوال ایشان راست آمده، به قوّت احتظا۸ ولذّت برخوردارى از این سرپوشیدگان خانواده هدایت و حکمت بهره ور و فیروز گشته باشند.
کین ره نه به اندازه هـر زاهد رعناسـت
این ذوق۹ به اندازه مردیست که مردست
معناى حدیث
پوشیده نماند که ادب تعلیم و تألیف، که سبب تیسیر امر تفهیم مى شود، چنان اقتضا کرد که این سخنان مصدر بوجهى حکمى شود، که کاشف باشد از معنى نقطه به زبانى که از عرف ابناء زمان دور نباشد، تا بدان وسیله تواند بود که در مدارج بطون آن کلمات سحر آفرین شروع کرده شود، و بندى چند از چادر عزّت این دختر حرمسراى ولایت گشوده گردد، تا طالبان هوشمند به قدر ذوق خود بهره ور گردند.
گرد دهن چون شکرش گرد که امروز
تنگى که ازو قند به خروار برند اوست
وان مـاه کـه سجـاده نشـیـنـان در او
سجـاده وتسبیح به خمّار برند اوست
بباید دانست که حروف مقطعه قرآنى،
که تحفه انبیا و رسل از حضرت عزت به سوى
سرگشتگان بادیه ضلال و حیرت، همان آمده بر مقتضاى نص «وجعل لکم السمع والأبصار والأفئدة قلیلا ما تشکرون»۱۰، او را در این عالم سه مجلى بیش نیست، که در آنجا روى بنماید و منبع علوم کشفى و مصدر شروح صدرى گردد، و آن همین سه مشعرست که در این آیه کریمه بدان اشعار فرموده، چه حروف را به ازاء هر مشعرى از این مشاعر ثلاثه صورتى خاص و هیکلى معین پرداخته شده، که در آنجا به آن صورت ظاهر گردد.
اولا: صورت کلامى است که مورد نزول آن سمع است.
وثانى: صورت کتابى که مصدر ظهور آن بصرست.
وثالث: صورت معنوى لبابى که محل بروز آن فؤاد است.
چون این مقدمه روشن گشت، بباید دانست که هر صورتى از این صور ثلاثه ماده خاص دارد، که به منزله هیولى این صورت مى شود، و مبدأ تقویم و منشأ تفاصیل او همان مى گردد، چنانچه صورت هوایى در صورت کلامى، و نقطه ضیائى در صورت کتابى، و وحدت اصلى در صورت لبابى،و از این صور ثلاثه آنچه تعلّق به طرف ولایت دارد، و زبان حکمت نشانش هیکل کتابى است، که اصل آن نقطه است. ولهذا از وجهى نقطه مبدأ وجود حرف واقع گشته، و از وجهى دیگر همو مبدأ تمیز او و علم بدان.
و از اینجا روشن گشت، وجه اختصاص نقطه به حضرت ولایت شعارى امیرى ـ سلام الله علیه وعلى آله ـ چنانچه عبارت حقایق نشانشان بدان اشاره فرموده.
وجوه تحقیق حدیث
چون این مقدّمه روشن شد، وقت آمد که شروع در وجوه تحقیق آن کرده شود، و بنیاد از وجهى که به زبان ابناء زمان نزدیک تر است نهاده، تا واردان بوادى بعد را سنّت انس شود،
و در مدارج بطون این سخن عروج نمایند، و از توغّل در مکامن۱۱ آن مستوحش نگردند.
ده پایه بست کرده ام آهنگ قول خویش
تا بـو کـه فهـم آن به مذاق تـو در شـود
پایه اول
نهفته نخواهد بود بر واقفان عرف مناسبت، که بناء زبان رمز بر آن است که نقطه سبب اظهار حرف مى شود، و هویدا کردن خصوصیات هر یک از آن پس نقطه بر این وجه لباسى باشد از آن حرف که به آن مى تواند بر صدر اظهار و اشعار خرامیدن، و حروف در تلبّس بدان لباس مراتب متفاوت دارند، چه بعضى آنند که به صورت وجودى نقطه متمیز و هویدا مى شوند، که آن را حروف ناطقه خوانند، و بعضى به صورت عدمى او ظاهر مى شوند، و آن صوامتند، و قسم اوّل که نقطه به صورت وجودى خود سبب هویدایى آنهایند، چندى لباس نمایش کونى حرف، و تفوق خارجى او واقعند، چنانچه نقطه «خا» و «فا» و چندى لباس نمایش وجودى و مدارج تبطن داخلى افتد، چنانچه نقطه «با» و«جیم».
پایه دوم
چون این مقدمه روشن گشت، بباید دانست که «با» عبارت از صاحب مرتبه نبوّت است، چه نبى به زبان هدایت نشان حرف «باء» بیان و ابانتست، که به صورت نون و«یا» که تمام سوّیه اعتدالى است ظاهر گشته، و از اینجا هوشمندان عالم تفطّن را فهم شود، که صاحب این سخن را در اظهار کمالات وجودى نبى، که عبارت از علوم خاصّه اوست،گوى سبقت از اقران زمان خود ربوده، پیش افتاد، پس اگر در نمایش مراتب کونى، و ریاست صورى، از ایشان تخلّف نموده باشد، کلاه گردون ترک جاهش از این حکایت گردآلود، عیب و نقص نخواهد گشت، پس این روى سخن هم چنانچه بیان مرتبه و بزرگى او نموده، عذر تقاعد و تخلّفى که در بینش کوته نظران عالم آلایش نموده شده، ممهّد مى کند.
گل از غنچه بشکفت و درّ سفته شد
سخن بین که در پرده چون گفته شد
پایه سوم
وجهى دیگر از این سخن که در آنجا گویا زبان حکمت است که فهم آن لغت به مدارک اهل ظاهر نزدیک است، و سخنان دلپذیرش به گوش عقل روشن و هویدا، آن است که آنچه مشار الیه به «أنا» مى شود، یعنى وحدت شخصى که قابل شرکت به هیچ نوع نمى تواند شد، چنانچه جمهور اهل نظر را روشن و مبیّن گشته، که نفس تصور او منع مى کند که شرکت در او واقع شود، عین نقطه اى است که در زیر «با» تعیّن اوّل که در مرتبه دوّم واقع شده، از سلسله مراتب مطلق، و تمام تحقیق آن سخن مرطالبان را یک درجه دیگر تنزّل باید کرد.
با یار نـو از غم کهـن باید گفت
با او به زبان او سخن باید گفت
پایه چهارم
پوشیده نماند بر واقفان رموز حرفى، که بر صحایف الواح احصایى ثبت کنند، که «با» را دلالت بر تعیّن اوّل که معبّر به حقیقت محمدى است، از روى روابط مناسبت روشن است، چه تعانق اطراف که از خصایص کریمه آن حضرت است، چنانچه گفته باشد:
تعانقت الأطراف عندی وانطوى
بساط السّوى عدلا بحکم السویّة۱۲
یارم به وفا،درى که نگشود ببست
بگسست طناب صحبت ناپیوست
هیهات که وصل ناپدیدش گم شد
فریاد که عهد نادرستش بشکست
در این مرتبه صورت تبین یافته، و رتبه تحقق پذیرفته، از براى آنکه مرتبه ثانیه هم چنانکه غایت قرب است، به سوى واحد نهایت بعد از واحد هموست، چنانچه تحقیق آن در مفاحص۱۳روشن گشته، به وجهى که کلفت شکوک و شبهات[را] در او مجال دخل نیست، و نقطه که در تحت اوست، عبارت از وحدت حقیقت است که باطن آن تعین است، و حقیقت او آبى است از آنکه مدلول عبارتى یا مفهوم اشارتى گردد، چنانچه هم امیر(ع) فرموده در جواب اسئله کمیل که: کشف سبحات الجلال من غیر اشارة.۱۴
و ملخّص این سخن آنکه، وحدت شخصى بعینها وحدت حقیقت است، اگر دیده هوش تیز کنند، و پرده رسوم ما لایعنی از بینش برگیرند.
درّ وحدت را صدف جز آدمى
در زمین و آسمان جستیم ونیست
یعنى که این۱۵ مشارالیه بـ «أنا» مى شود، واحدیست که تمام کثرت را گرد آورده، و بر آن محیط گشته، و از اینجاست که فهم معنى او منع مى کند که شرکت در او واقع شود.
روى صحرا چو همه پرتو خورشید گرفت
کى توانـد نفسى سایـه بدان صحرا شد
پایه پنجم
امّا رویى دیگر از آن، این سخن که در آنجا زبان احصائى حرف گویا گشته، آن است که «أنا» در این لغت دلالت بر ولایت مى کند، چنانچه بطن اولشان مفصح است بدین پس معنى سخن آن است که ولایت عبارت از نقطه اى است که در تحت «با» واقع شده۱۶ و تحقیقش آن است که نقطه که محل بحث است اینجا در حروف کتابى و صور خطى ایشان دو رو دارد. یکى آنکه مبدأ همه است از آن رو که نقطه است که مبدأ خط واقع گشته، چنانچه صاحب محبوب گوید:
یک نقطه الف گشت والف جمله حروف
در هر حرفى الف به اسمى موصوف
ودیگرى آنکه معاد همه بدوست، از آن رو که سبب علم به خصایص ایشان مى گردد و مبدأ تمیّز متشابهات مى شود. پس معنى سخن بر این توجیه آن باشد که ولایت عبارت از مبدأ شعور و شهود به واحدیست که به وحدت حقیقى یگانه بود چنانچه محیط باشد مبدأ و معاد و از اینجا معنى توحید به عرف انبیا و اساطین اولیا که از شرب خاص انبیا و رسل نصیبى ایشان را مقدّر شده از قمر وراثت که مترتب بر مقاربت اصلى و متفرع بر مراقبت اوضاع و متابعت احوال و افعال پسندیده انبیا و رسل است، معلوم مى شود هوشمند را اگر تأمّل کند در این سخنان.
جمعى از بزرگان که گفته اند توحید حقیقى آن است که جامع باشد میان تنزیه و تشبیه، همین قصد دارند و آنچه از حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ مروى است که فرموده:
«الفرق تعطیل و الجمع زندقة والجمعیة الاتحادیة التی بینهما توحید»۱۷ همین است و معنى اتحاد که اکابر به آن قایل شده اند، چنانچه گفته اند:
وجـل فی فنـون الاتحاد ولاتحد
الى فئة فی غیرها العمر افنت۱۸
همین خواهد بود نه آنچه مبادر به فهم مى شود ـ نعوذ بالله منه ـ کاینجا حلول کفر بود و اتحاد هم
قدر مجموعه گل مرغ سحـر داند و بس
که نه هر آن کو ورقى خواند معانى دانست۱۹
پایه ششم
و در این لفظ که نقطه را موصوف گردانیده بدانکه در تحت «باء» است، نکته لطیف است، و بیانش آن است که مبدأ شهود واحد و شعور بدان، که نقطه درین توجیه بدان اشارتست، چند طریق دارد:
۱ـ یکى طریق عمل نظریست که به دستیارى برهان و مساعى اقدام مقدمات یقینى به سر حدّ آن راه مى یابند و به واسطه آنکه درین راه اشواک۲۰ شکوک و خاشاک شبهات مانع سیر سالک مى گردد، وصول بدان طریق بغایت نادر مى باشد وتعویق بسیار مى افتد:
راه توحید را بعقل مجوى
دیده روح را به خار مخار
۲ـ ویکى دیگر طریق تصفیّه صوفیه است، و تحصیل ذوق ادراک آن حقایق به۲۱ میامن ترک معهود است، فطام۲۲ نفس از سایر رسوم و عادات، و در این طریق به واسطه آنکه شارع قویمش بر شاهراه متابعت حضرت رسالت پناه ختمى و اسوه حسنه او واقع گشته، اهل وصول بیشتر از طریق اول مى باشند و راه ایشان بیشترست و به حقایق ارجمند و معارف کرامند فایز مى گردند و این طریق را مذاهب و شعب بسیارست، تحقیق آن را بسطى بیش از این درکار باشد.
فى الجملة چون این طریق بیشتر محصولات و ارتفاعات و ثمرات مزارع وصولش به تحریک خطوات جدّ و اجتهاد عبد به حصول رسیده و شک نیست که هر کمال که افعال و احوال عبد را در استحصال و استنتاج آن دخلى باشد از شوائب عقود تقییدى خالى نخواهد بودن، چه هر چند بروز حقایق علمى و معارف تعینى۲۳ از شاخسار مراتب وجودى عبد و مشاعر اصلى او صورت مى تواند بست، ولیکن چون آبشخور۲۴ از جویبار اکوان عدمى دارد، و پرورش از ظلمت آباد غیاهب۲۵ امکانى گرفته البته از تاریکى اکوان خالى نخواهد بودن؛
آفتابى بباید انجـم سوز
به چراغ تو شب نگردد روز
پایه هفتم
طریقى اسنى در تحصیل کمالات انسانى همین اوضاع حروف آسمانیست، که انوار هدایت و آثارش از مشرق رسالت انبیاء اولوالعزم تابنده است، و هیچ گونه تعمّل۲۶ و کسب عبد را در آن دخلى نیست.
«دولت آن است که بى خون دل آید به کنار»
بل آنچه عبد را ضرورت است که به اقدام جدّ و اجتهاد در تکاپوى صدور آن اقدام نماید، آن است که مشکوة مشاعر ادراکى و زجاجه مذاوق نماى انظار عقلى از دنس امتزاجات خارجى که عبارت از عقاید تقلیدى و رسوم استحسانات عادیست که مقتضاى طبایع منهمکان۲۷ به وادى غفلت، و شیمه پسندیده ابناى زمان همان است پاک گرداند و دیدگان بصیرت را نگذارد که امثال این حجب پرده بینائى او گردد و از مقتضاى نص:
یا أیّها الناس «قد جائکم بصائر من ربّکم فمن أبصر فلنفسه ومن عمی فعلیها وما أنا علیکم بحفیظ»۲۸ تجاوز ننموده پند پذیر گردد؛
ز تو دور کردن ز روزن نقاب
ز روزن درون آمدن آفتاب
و این که وصف کرده است نقطه را که مبدأ شعور و إشعارست، به آنکه در تحت «باء» باشد، تلویح بدین طریق است؛ چنانچه بر واقفان زبان اشارت پوشیده نخواهد بودن؛ «نه هر که گوش کند معنى سخن داند.»
از وجوه این سخن آنچه به دستیارى عبارت متعارف و طریق مسلوک ابناء زمان درصدد جلوه مى آید، بى شائبه تکلّف و تعسّف همین هویدا گشت ولیکن وجوهى که معرب از تمام تفاصیل است و زبان ختم بدان گویاست؛ یعنى تحقیق خصایص زمان و اشخاص قائمه آن که ینابیع حکمت ولایت و منابع ارشاد و هدایتند به زبان رقوم عددى و حروف هندسى که صورت زبان رمزست و آنچه از السنه اقلام مالک اقالیم کمال، بیرون آمده و ارقام اقمار انشقاقش بدان اشاره کرده، همان است در سلک این وجوه منخرط۲۹ مى گردد، تا هر که ذائقه ادراکش را قوت فهم آن معانى پیدا شده باشد از میامن حسن عقیدت و کمال نسبت و غایت متابعت حضرت رسالت پناه ختمى از آن بهره ور گردد؛
هر شکمى حامله راز نیست
در مگسان حوصله باز نیست
پایه هشتم
«أنا النقطه التی تحت الباء»
این اوّل وجوه است که زبان حقایق بیانش از عینى نشان مى دهد که منبع تمام حکمت ختمى آمده، چنانچه چشمه سار علوم سائر قدماء حکما۳۰ که تلامیذ انبیاء سابقند، از شرمسارى او در خاک خجالت افتاده است.
گل با وجـود او چو گیاه است پیش گل
مه پیش روى او چو ستاره است پیش ماه
و از این رو در کلمه اوّل بر وجه اظهر اشاره به وضع معروف و زبان شریفش شده نزد کسى که بر این زبان واقف باشد، نه هر کس؛
تو چه دانى زبان مرغان را
که ندیدى شبى سلیمان را
پایه نهم
«أنا النقطة التی تحت الباء» و در این وجه اشعار به هنگامى است، که تباشیر۳۱ صبح ولایت از افق ادوار و اطوار ظاهر گردد و همگنان، سر از جیب۳۲ عطلت، و خواب بطالت که عبارت از اشتغال بمالا یعنی است، یعنى آن علوم واعمال که نقود قبولش به سکّه محمدى(ص)، و نشان هدایت نشانش، نرسیده بردارند؛
اى نور دیده دور ظهور ولایت اسـت
دفتر در آب شوى چه جاى حکایت است
و چون آن عیان که از آثار انفاس شریفشان آن صبح دمیده بر صدر و پیشگاه ظهور بنشستند و مقرف۳۳ زمان جاى ایشان را در مکامن خمول کرده هرآینه زبان اشارت تیز در طى مساترة۳۴ واخفاء بدان تعبیر نموده.
هر لغتى کان به زبان دل است
ترجمه اش هم به بیان دل است
پایه دهم
«أنا النقطة التی تحت الباء» این وجهى است که زبان برهان بیانش از نقدى نشان مى دهد که روشنایى آفتاب حکمت پرتو از او مى تابد و چون این عین از کمال عزّت و جلال عظمتش از آن نیست که دیده عادت پرستان ظلمت آباد طبیعت که سیل رسوم گوئى پرده بینایى ایشان گشته قدرت آن داشته باشد که اشعه ادراکش پیرامون سرادق قدر آن تواند گشت تا وقتى که زمان در رسد این رو بیان زبانش در طى مکامن اخفاء استار اسرار مشارالیه گشته و وضع همایونش ظاهر و مبین است.
به جرعه تو سـرم مست گشت، نوشت باد
خود از کدام خم است این که در سبو دارى
و اگر از این رقوم چیزى مشکل ماند، رجوع به جداول البحر که در مفاحص۳۵ ثبت گشته نماید، تا روشن گردد.
«أنا النقطة التی تحت الباء» و اما این و جهت که افصاح از نقدى نموده که آفتاب کمال ناب از مشرق عیارش سرزند و تیغ اشعه ظلم زداش پرتو انوار بر عالم و عالمیان اندازد و چون آن عین که مودّاى این وجهست که شیمه کریمه اش بر تخت ظهور و اظهار خرامیدن است.
هر آینه به زبان افصاح به آن تصریح نموده، چنانچه السنه آیات و احادیث همه مؤید آن است.
رهنورد بیان بسى تندست
وجهى چند که در طى این حروف و عبارت سحر آفرین مدرّج است، آنچه الجالة هذه بر جریده۳۶ مشاعر ثبت بود صورت تحریر یافت تا طالبان هوشمند را از مائده زمان ماحضرى باشد؛
ز قندى سخن پخت حلوا کمال
ببینید یاران که چون آمدست
وصلّى الله على محمد وآله وسلم.
تمّ الکتاب
پى ‏نوشتها :
[i] در لغت نامه دهخدا ماده صائن الدین اصفهانى به دوازده رساله عربى و هفده رساله فارسى از مؤلف اشاره شده است.
[ii] لطائف المنن، چاپ مصر، ج۱، ص۱۷۱
[iii] ینابیع المودة ص۶۹ و ۴۰۸ ،چاپ اسلامبول
[iv] بحرالمعارف عارف همدانى، ص۳۷۴
[v] دو چوب و یک سنگ، اشکورى، ص۱۸
[vi] وحدت از دیدگاه حکیم و عارف حسن حسن زاده آملى ،ص۱۳۲ که در آن در این موردگوید:«همین عارف بزرگ محیى الدین در فتوحاتش چه مکاشفاتى و مقامات و کرامات و بیاناتى از خود دارد. این که یکى از آحاد رعیت است به حکم وراثت بدین پایه والا مى رسد، پس تا چه پندارى درباره آنکه امام وارث خاتم(ص) است، أعنی امیرالمؤمنین و برهان الموحدّین وغایة العارفین علیّا علیه الصلوة والسلام وارث نقطة جامعة بین قرآنیة المحاذاة وفرقانیة المضاهاة، به نحو اکمل است صدق ولی الله الأعظم فی قوله أنا النقطة التی تحت الباء.
۱ . عراق: کناره دریا بدرازا، وفاق: سازگارى و سازدارى؛ عراق وفاق: هم مسلکان در این ?
۵;اه(عرفان).
۲ . منصات: جمع منصّة جاى ظاهر شدن چیزى.
۳ . ابداعیان: جمع ابداعى چیزهاى تازه و بدیع.
۴ . هزاردستان: هزارآواز ـ عندلیب.
۵ . اقتباس از سوره شورى آیه ۱۱: …لیس کمثله شیه وهو السمیع البصیر و لى در نسخه دانشگاه بدینصورت است فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء وهو السمیع البصیر.
۶ .ارباع اعراب: زویا و اطراف اعراب آن
۷ .طرّه: دسته موى تابیده در کنار پیشانى
۸ . احتظاء: بهره مند شدن
۹ . به جاى کلمه «ذوق» کلمه «که».
۱۰ . ملک۶۷:۲۳
۱۱ . مکامن جمع مکمن ،جاى پنهان شدن، کمینگاه.
۱۲ . این بیت یکى از ابیات قصیده تائیه ابن فارض مصرى است. جامى در شرح این قصیده در ترجمه این بیت چنین مى سراید:
مى گشت پیش مـن متعـانق جهـاتها
رست از سوى بساط به حکم سویّتی
«شرح قصیده تائیه ابن فارض، عبدالرحمن جامى، بیت۴۸۸»
۱۳ . مفاحص: یکى از کتابهاى مؤلف است که در علم حروف تألیف نموده است.
۱۴ . اشاره به روایت حقیقت کمیل است که در رجال نیشابورى و روضات الجنّات(ج۶، ص۶۲)و أسماء الحسنى تألیف ملا هادى سبزوارى(ص۱۳۱) وارد شده متن آن چنین است:«أنّه(کمیل) کان من خواص علی(ع) اردفه على جمله فسأل عنه فقال قال یا أمیرالمؤمنین(ع) ما الحقیقة؟ فقال(ع): مالک والحقیقه. قال کمیل اولست صاحب سرّک؟ قال(ع): بلى ولکن یرشّح علیک مایطفح حتّى قال کمیل او مثلک یخیّب سائلا؟ فقال(ع): الحقیقه کشف سبحات الجلال من غیراشارة. فقال: زدنی بیانا. قال(ع): محوالموهوم مع صحوالمعلوم. فقال زدنی بیانا فقال(ع): هتک الستر لغلبةالسّر. قال زدنی بیانا. فقال(ع): جذب الأحدیة لصفة التوحید فقال زدنی بیانا قال(ع) نور یشرق من صبح الازل فیلوح على هیاکل التوحید آثاره فقال زدنی بیانا قال اطف السراج فقد طلع الصبح».
۱۵ . «یعنى این که» شاید باین شکل صحیح تر باشد.
۱۶ . شود.
۱۷ . وحدت از دیدگاه حکیم و عارف، ص۸۰
۱۸ . یکى دیگر از ابیات قصیده تأئیه ابن فارض است و جامى در ترجمه آن چنین مى سراید:
جولان کـن از صفـا در افانین اتحـاد
عمرت به شغل غیر مکن تر اضاعتى
«شرح قصیده تائیه ابن فارض، عبدالرحمن جامى، بیت۲۹۹».
۱۹ . حافظ شیرازى.
۲۰ . اشواک: جمع شوک، خارها.
۲۱ . میامن: جمع میمنت، مبارکى.
۲۲ . فطام: از شیر بازگرفتگى کودک.
۲۳ . «یقینى» در نسخه دانشکده ادبیات.
۲۴ . آبشخور: جایى از رود و یا نهر و یا حوض که از آن آب توان خورد یا برداشت.
۲۵ . غیاهب: جمع غیهب، تاریکى و سیاهى شدید اسب.
۲۶ . تعمل: رنج بردن در کار ـ از خود کارى گرفتن.
۲۷ . منهمکان: جمع منهمک سرگرم شده و کوشنده درکارى.
۲۸ . اقتباس از آیه ۱۰۴ سوره انعام به قد جائکم بصائر من ربکم…
۲۹ . منخرط: در رشته کشیده شده.
۳۰ .حکماء قدماء.
۳۱ . تباشیر: جمع تبشیر، مژده؛ بشرى: روشنایى اول صبح.
۳۲ . جیب: گریبان.
۳۳ . مقرف: زشت، بدنما، نازیبا.
۳۴ . مساترة: جمع مستورة، پوشیده و پنهان.
۳۵ . مفاحص: همان طور که اشاره شد یکى از آثار مهم مؤلف در علم حروف است و جداول البحر یکى از مباحث کتاب مذکور است.
۳۶ . جریده: دفتر.

کانال رسمی گنجور در تلگرام