گنجور

شمارهٔ ۷۶ - در شکایت از زندان

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

غصه بر هر دلی که کار کند

آب چشم آتشین نثار کند

هر که در طالعش قران افتاد

سایهٔ او از او کنار کند

روزگارم وفا کند هیهات

روزگار این به روزگار کند

این فلک کعبتین بی‌نقش است

همه بر دست خون قمار کند

پنج و یک برگرفت باز فلک

که دوشش را دو یک شمار کند

چون به نیکیم شرمسار نکرد

به بدی چند شرمسار کند

مرغیم گنگ و مور گرسنه‌ام

کس چو من مرغ در حصار کند

بانگ مرغی چه لشگر انگیزد

صف موری چه کار زار کند

شور و غوغا شعار زنبور است

شور و غوغا که اختیار کند

بر دو پایم فلک ز آهن‌ها

حلقه‌ها چون دهان مار کند

این دهن‌های تنگ بی دندان

بر دو ساق من آن شعار کند

که به دندان بی‌دهان همه سال

اره با ساق میوه‌دارکند

سگ دیوانه شد مگر آهن

که همه ساق من فکار کند

آه خاقانی از فلک زآنسو

رفت چندان که چشم کار کند

هر چه پنهان پردهٔ فلک است

آه خاقانی آشکار کند

کار او زین و آن نگردد نیک

کارها نیک کردگار کند

گر چه خصمان ز ریگ بیشترند

همه را مرگ، خاکسار کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام