گنجور

 
افسر کرمانی

عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را

که به خود ره ندهم عزم و توانایی را

فارغ از خون جگر، مردم چشمم نشود

میل صحرا نبود مردم دریایی را

شمع روی تو گذشت از برمن در شب تار

برد، از دیده من قوت بینایی را

راستی، سرو از آن در چمن آزاد آمد،

که ز قد تو بیاموخت دلارایی را

جور بیگانه برم یا ستم بار فراق؟

غم جانانه خورم یا غم رسوایی را؟

لذت عشق ندید آن دل سنگین که نبرد،

زحمت عاشقی و غصه تنهایی را

افسرا، با غم دلدار جفاجوی، بنه

شیوه خویش پرستی و تن آسایی را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

[...]

همام تبریزی

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را

صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم

اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را

مطلب دانش از آن کس که بر آب دیده

[...]

ابن یمین

هر که بیند رخ آندلبر یغمائی را

نکند هیچ ملامت من شیدائی را

جان زیان کرد دلم بر سر بازار غمش

وینزمان سود بود این دل سودائی را

دلبرا زلف تو عیسی دم و زنار و شست

[...]

سیف فرغانی

ای سعادت زپی زینت و زیبایی را

بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل

شوق از خانه به در کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست

[...]

کمال خجندی

گر بری چون سر زلف این دل سودایی را

با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را

من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد

هیچ‌کاری به طلب عاشق هر جایی را

روی ننموده گرفتم که روی از بر ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه