بس که از حیرت به جا در اول رفتار ماند
می توان رنگ از رخم چون گرد از دامن فشاند
ساقی امشب کوتهی در دادن پیمانه کرد
ورنه از خود رفتنم آخر به جایی می رساند
بسکه لعل آبدار او لطیف آید به چشم
می توان از پرده های دیده این می را چکاند
با نسیم امروز اعجاز دم روح اللهیست
از مزار ما کف خاکی به دامانش رساند
آنکه شد جویا سبکبار علایق چون مسیح
توسن اقبال را در ساحت گردون جهاند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به حس حیرت و شگفتی خود از رفتار و زیبایی عشق اشاره میکند. او میگوید که این عشق به قدری لطیف و جذاب است که میتواند رنگ صورتش را به راحتی تحت تأثیر قرار دهد. در این شب، ساقی در ارائه شراب کوتاهی میکند، ولی او از رفتن خود میترسد و میداند که این احساس به جایی ختم خواهد شد. لعل (شراب) به قدری زیبا و دلربا است که میتوان آن را از چشمان خود بیرون کرد. نسیم و روح الهی در این لحظه قدرت شگفتانگیزی دارند و از تربت او، خاکی به دامانش میرسد. شخصی که به دنبال آزادی از وابستگیهاست، مانند مسیح، به موفقیت و کامیابی میرسد.
هوش مصنوعی: به خاطر شگفتی و حیرتی که در ابتدا به من دست داده، آنچنان مبهوت و متحیر ماندهام که میتوانم رنگ رخسارم را به راحتی از جسمم جدا کنم، مانند گردی که از دامن میافتد.
هوش مصنوعی: امشب ساقی در دادن شراب بیحالی میکند و اگر این حال ادامه پیدا کند، به زودی از خودم دور میشوم و به جایی خواهم رسید.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و درخشندگی بسیار زیاد دندانهای او، بهگونهای که هر نگاهی را به خود جلب میکند، میتوان از موی او مانند مسیر چشمانمان، شراب را چکاند.
هوش مصنوعی: امروز نسیمی وزیده که نشان از روح هدایت و الهام دارد، و این نسیم خاکی که از مزار ما بلند شده، به دامن خویش میبرد.
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال حقیقت و شناخت است، همچون پیامبر مسیح، از بار سنگین وابستگیها رها شده و موفقیت و شانس خود را در آسمان جستوجو میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواند
لولو مدح ترا بر ساحت گردون نشاند
لب نهال قوت جانداشت گویی آن زمان
کانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند
مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرم
[...]
جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
عمرم از در راند و عمری بر زبان نامم نماند
لطف کرد امروز و بازم خواند و دیدارم نمود
صورتی خوشرو نمود انصاف نیکم باز خواند
خاطرش باز آمد و دل ماند در بندش مرا
[...]
تیغ جور مدعی زخمی مرا بر دل رساند
آن جراحت خوب شد اما نشان او بماند
دلبر نجار با من آیت الکرسی بخواند
بر دکان خویش مارا برد و بر کرسی نشاند
هر که بگذشت آفرین برناوک صیادخواند
کس نمیپرسد که ما را از چه بسمل کردهاند
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.