گنجور

 
جامی

در نعت بقا نیست کسی با تو مشارک

وجه تو بود باقی و باقی همه هالک

هرجا زده ز اسماء تو آدم دم انبا

«سبحانک لا علم لنا» گفته ملایک

از ظلمت زلفت نتوان برد برون راه

گر نور جمالت نشود رهبر سالک

در سلک مساکین تو سکان صوامع

وز خیل ممالیک تو شاهان ممالک

عابد ز تو محجوب به تکمیل عبادات

حاجی ز تو محروم به تحقیق مناسک

از عام کالانعام مجو همت پاکان

معراج ملائک نبود کار اولئک

باحرص و هوا نیست غزا طاقت واعظ

رعنای مجالس نبود مرد معارک

گفتی بدرآی از همه تا با تو درآیم

فالقلب فداء لک والروح کذلک

جامی به غم عشق تواز فضل تو افتاد

مولای کما کنت تفضلت فبارک

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عمعق بخاری

هرگز نبود خار بشوری چو نمک

وز کاه چگونه می بسازند کسک؟

مولانا

در بحر صفا گداختم همچو نمک

نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک

اندر دل من ستاره‌ای شد پیدا

گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک

مجد همگر

عهد من دل شکسته زینگونه سبک

مکشن که بود عهد عزیزان نازک

دانی که چو آبگینه ما را دلکی ست

آسان شکن و ساده و صافی و تنک

شاه نعمت‌الله ولی

معشوق یکی عشق یکی عاشق یک

این هر دو یکی و در یکی نبود شک

یک ذات و صفات صد هزارش می دان

یک صد باشد به اعتباری صد یک

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
اهلی شیرازی

گر بگسلی از لذت تن همچو ملک

پرواز کند طایر روحت بفلک

از عرش فتاده یی بفرش از پی نفس

زنهار که تا نیفتی آخر بدرک

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از اهلی شیرازی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه