رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت
بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت
خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم
ترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت
هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایه
افتاده بر زمینم می آیم از قفایت
زان دم که خاص بینم جورت به آشنایان
ز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت
از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانان
کردن توان حصاری پیرامن سرایت
جامی دعای خود را قدری ندید چندان
کرد از زبان پاکان دریوزه دعایت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن از احساس تنهایی و درد ناشی از جدایی از محبوبش سخن میگوید. او به نازکدلی و وابستگیاش اشاره میکند و میگوید که این جدایی بر او دشوار است. همچنین، از سکونت در نزدیکی محبوبش و آرزوی بازگشت او سخن میگوید. شاعر با اشاره به زخمهایی که از عشق خورده، بیان میکند که به این درد عادت کرده و از خداوند میترسد که بر او رحم کند. در پایان، او از دعایی میگوید که امیدش را در عدم آشنایی با دیگران برانگیخته است. کل شعر بیانگر مفهوم عشق و دلتنگی است.
هوش مصنوعی: کسی که وجودش برای من بسیار ارزشمند و دوستداشتنی است، رفته است. به خاطر همین، حتی یک قدم هم از فرمانش دور نمیشوم.
هوش مصنوعی: تو پیراهن خود را بستی و رفتی، حالا برگرد که در دوریات، وجود من مثل پیراهنی شده که تنگ است و نمیتواند به راحتی راحتی کند.
هوش مصنوعی: به زخمی که از تیغ تو خوردهام عادت کردهام و نمیخواهم شکایت کنم. میترسم اگر شکایت کنم، خداوند به من رحم کند.
هوش مصنوعی: هر جا که بروی، من هم مانند سایهای بر زمین پشت سرت حرکت میکنم و به دنبال تو میآیم.
هوش مصنوعی: از زمانی که تو را به خوبی میشناسم، دیگر از دنیا و مردم آن چیزی نمیخواهم جز اینکه فقط با تو آشنا باشم.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه خیلی بر من فشار میآید و مانند سنگی از نگهبانان دور میشوم، نمیتوانم دیواری دور سرای خود بسازم.
هوش مصنوعی: دعای جامی را کسی جدی نگرفت، اما او از دل پاکان به خاطر دعایش درخواست کرد و به این ترتیب از آنها یاری خواست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
آب حیات رشحی از جام جانفزایت
هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت
هم پادشاه گیتی جان بر میان گدایت
هم چرخ خرقهپوشی در خانقاه عشقت
[...]
بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت
وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت
بنیاد عشق ویران، گر میزنم تظلم
ترتیب عقل باطل، گر میکنم شکایت
صد مهر دیده از ما، ناداده نیم بوسه
[...]
ای ابتدای دردت هر درد را نهایت
عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت
ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی
از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت
در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد
[...]
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را آبی نمیدهد کس
[...]
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت
بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت
بر فرق تاجداران کفش تو تاج و هر یک
بنهاده تاج از سر چون کفش پیش پایت
سرهای سربلندان در حلقه کمندت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.