گنجور

 
جامی

آید به برم چون تو نگاری نه و هرگز

تازد به سرم چون تو سواری نه و هرگز

عمری پی یک بوسه اگر رو به تو آرم

هرگز گذرد بر لبت آری نه و هرگز

کارم چه بود عشق تو و باز غم دل

کاری به ازین دانم و باری نه و هرگز

موییست میان و سر موی است دهانت

بوسی بود امکان و کناری نه و هرگز

تار سر زلف تو دراز است کسی دید

زینسان به درازی شب تاری نه و هرگز

از نرگس مخمور تو درعین خماریم

لعل تو کند دفع خماری نه و هرگز

گر خاک شود جامی دلخسته نشیند

زین بر دل پاک تو غباری نه و هرگز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
هاتف اصفهانی

بر دست کس افتد چو تو یاری نه و هرگز

در دام کسی چون تو شکاری نه و هرگز

روزم سیه است از غم هجران بود آیا

چون روز سیاهم شب تاری نه و هرگز

در بادیهٔ عشق و ره شوق رساند

[...]

رفیق اصفهانی

بوده است ترا داغ نگاری نه و هرگز

دل برده ز تو لاله عذاری نه و هرگز

تا زلف تو شد دام به دام تو فتاده

لاغرتر از این صید شکاری نه و هرگز

با آنکه به راهش سر من خاک شد آن شوخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه