گنجور

بخش ۴ - آغاز داستان سلامان و ابسال

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال
 

شهریاری بود در یونان زمین

چون سکندر صاحب تاج و نگین

بود در عهدش یکی حکمت‌شناس

کاخ حکمت را قوی کرده اساس

اهل حکمت یک به یک شاگرد او

حلقه بسته جمله گرداگرد او

شاه چون دانست قدرش را شریف

ساخت‌اش در خلوت صحبت، حریف

جز به تدبیرش نرفتی نیم‌گام

جز به تلقینش نجستی هیچ کام

در جهانگیری ز بس تدبیر کرد

قاف تا قاف‌اش همه تسخیر کرد

شاه چون نبود به نفس خود حکیم

یا حکیمی نبودش یار و ندیم،

قصر ملکش را بود بنیاد، سست

کم فتد قانون حکم او درست

ظلم را بندد به جای عدل، کار

عدل را داند بسان ظلم، عار

عالم از بیداد او گردد خراب

چشمه‌سار ملک دین از وی سراب

نکته‌ای خوش گفته است آن دوربین:

«عدل دارد ملک را قائم، نه دین»

کفر کیشی کو به عدل آید فره

ملک را از ظالم دیندار، به

گفت با داوود پیغمبر، خدای

کامت خد را بگو ای نیک رای!

کز عجم چون پادشاهان آورند

نام ایشان جز به نیکی کم برند

گر چه بود آتش پرستی دینشان

بود عدل و راستی آیینشان

قرنها زایشان جهان معمور بود

ظلمت ظلم از رعایا دور بود

بندگان فارغ ز غم فرسودگی

داشتند از عدلشان آسودگی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهران بیغمی نوشته:

در بیت سیزدهم واژه ی خود صحیح است

کانال رسمی گنجور در تلگرام