گنجور

 
جامی

شاعری را به خواجه ممدوح

که بر او ریخت بدره های فتوح

روزی اندر میان نقار افتاد

هر دو را زان نقار کار افتاد

گفت خواجه که شرم باد تو را

زانچه گویی، نماند یاد تو را

زان همه زر که عاری از همه عیب

بارها ریختم تو را در جیب

گفت شاعر که راست می گویی

زین سخن راه راست می پویی

لیک زان غافلی که من کردم

که تو را قبله سخن کردم

شعر من هست مرغ فرخ فال

وز مدیح تو نامه هاش به بال

تو نشسته درون دروازه

کرده از تو جهان پرآوازه

زر که دادی به من خدای گواست

که ازان یک درم نمانده به جاست

آن رفیق هزار قافله رفت

وین ز راه شکم به مزبله رفت

زان فروزد سخن گزار چراغ

زین بسوزد به رهگذار دماغ

زان به سر تاج افتخارت ماند

زین به فرقم غبار غارت ماند

هر یکی را ذخیره چیست ببین

با دل تنگ و تیره کیست ببین

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]