گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

بیکی برد اشارت کردم

سوی آنکس که چنونبود راد

دست بربر زد و پذرفت بطبع

آنچنان کز کرمش گشتم شاد

مدتی رفت و نکرد آنچه شنود

که مرا گشته فراموش ازیاد

گفت از معدنش آرند مگر

کاروان آمد و هم نفرستاد

من نیشابوری ازو خواسته ام

مگرم او یمنی خواهد داد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نورعلیشاه

دلی دارم ز عشق آن پری زاد

بزنجیر جنون پا بست بیداد

سرم گردید تا سودائی او

متاع دین و دل داده است برباد

چگویم از مه رویش که خورشید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه