گنجور

 
حسین خوارزمی

بدین کرشمه بهر جانبی نگاه مکن

بخون غمزدگان چشمها سیاه مکن

کدام عشوه گر و بیوفا ترا آموخت

که التفات بدین خسته گاه گاه مکن

منم که یاد تو پیوسته ورد جان من است

تو خواه یاد کن این خسته را و خواه مکن

بجرم آنکه محب توام چه می کشی ام

چو من گناه نکردم تو هم گناه مکن

چو دل بوصل تو بستم ندا رسید ز غیب

که ای گدا طلب قرب پادشاه مکن

دلا چو بار دهندت بر آستانه یار

به راستان که جز از آستان پناه مکن

حسین اگر قدمت ثابتست در ره عشق

هزار زخم بخور از حبیب و آه مکن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

به جان تو که به جان رهی نگاه مکن

به حال خود نگر و حال من تباه مکن

اگر چه حسن تو ما را پناه جان و دل است

مبین در آئینه و حسن را پناه مکن

فراز سرو و گلت سایبان مشکین بس

[...]

طغرای مشهدی

اگر چو آینه سر تا قدم شوی همه چشم

به سوی دوست نگر، سوی خود نگاه مکن

چو عشق، لفظ صنم را به حق کند تفسیر

مباش منکر یک حرف و صد گناه مکن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه