گنجور

 
همام تبریزی

به خوبی‌ست هر دل نوازی ایازی

ولی همچو محمود کو پاک بازی

نخواهم که روی رقیبان ببینم

گدا را ز سگ واجب است احترازی

جهان پر ز حسن است کو مهرورزی

که با ناز خوبان نماید نیازی

ز هجران وصل دلارام ما دان

به هر جا که پیداست سوزی و سازی

به گوش محبت شنو ذکر جانان

ز آواز ناقوس و بانگ نمازی

به چشم حقیقت نگه کن در اشیا

که تا در دو عالم نیابی مجازی

همام این سخن با کسی گو که داند

به کبکی مده طعمه شاه‌بازی

زهی خوش مجالی که یاران همدم

از اغیار پوشیده گویند رازی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
دقیقی

جهانا همانا فسونی و بازی

که بر کس نپایی و با کس نسازی

ابوالفضل بیهقی

جهانا همانا فسوسی‌ و بازی‌

که بر کس نپایی و با کس نسازی‌

چو ماه از نمودن‌ چو خار از پسودن‌

بگاه ربودن چو شاهین و بازی‌

چو زهر از چشیدن چو چنگ از شنیدن‌

[...]

قطران تبریزی

نیازم ز گیتی به توست ای نیازی

که دل را امیدی و جان را نیازی

ازیرا به شادی بنازم که دانم

دلم را نیازی و زو بی‌نیازی

مرا عشق بهتر تو را حسن خوش‌تر

[...]

سوزنی سمرقندی

سپهر برین را همه بر سرفرازی

شد از همت و قدر دهقان غازی

کنون همچو بازیگران گاه کشتن

کند همتش را همی بندبازی

بود کهتری آرزو مهتران را

[...]

حمیدالدین بلخی

بتازی و ترکی بتازی ازین پس

چو بر حلبه عشق لختی بتازی

ببازی در این کوی آخر دل و جان

اگرچه درآئی باول ببازی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه