گنجور

غزل شمارهٔ ۹۹

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

چو از داغ فراقت شعلهٔ حسرت به جان افتد

چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد

سجود آستانت چون میسر نیست می‌خواهم

که آن‌جا کشته گردم تا سرم بر آستان افتد

نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم

کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد

به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی

که از چشمت نگاهی سوی این ناتوان افتد

تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می‌سازد

چنین باشد بلی چون چشم سگ بر استخوان افتد

هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شد

که پیش از هر سخن افسانهٔ او در میان افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منبع هلالی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رامین نوشته:

به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی
که از چشمت نگاهی (جانب) این ناتوان افتد

کانال رسمی گنجور در تلگرام