گنجور

 
هلالی جغتایی

کیست آن سرو روان؟ کز ناز دامن بر زده

جامه گلگون کرده و آتش بعالم در زده

کرده هر شب ز آتش حسرت دل ما را کباب

با حریفان دگر تا صبح دم ساغر زده

وصف قد نازکش، گر راست میپرسی ز من

سرو آزادیست کز باغ لطافت سر زده

خواب چون آید؟ که شبها بر دل ما تا سحر

هر زمان زنجیر زلفش حلقه ای دیگر زده

خط او بر برگ نسرین گرد مشک آمیخته

خال او بر صفحه گل نقطه از عنبر زده

چشم خونریزش، که دارد هر طرف مژگان تیز

هست قصابی، که بر دور میان خنجر زده

تلخم آید بر لب شیرین او نام رقیب

زانکه بهر کشتنم زهریست در شکر زده

باد، گویا، بی گل رویش، چو من دیوانه شد

ورنه خود را از چه رو بر خاک و خاکستر زده؟

تا هلالی کرد روی زرد خود فرش رهش

توسن او گاه جولان نعلها بر زر زده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عبید زاکانی

ای شکوهت خیمه بر بالای هفت اختر زده

هیبت بانگ سیاست بر شه خاور زده

شیخ ابواسحق سلطانیکه از شمشیر او

مهر لرزانست و مه ترسان و گردون سرزده

دولت اقبال در بالای چترت دائما

[...]

جامی

کیست می آید قبا پوشیده دامن بر زده

شکل شهر آشوب او آتش به عالم درزده

کرده در دین مسلمانان هزاران رخنه بیش

هر خدنگ فتنه ای کز غمزه آن کافر زده

کی برآید ماه با خورشید عالمتاب او

[...]

حکیم سبزواری

از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زده

نیست بد مستی عجب زان مست کان ساغر زده

برزده آن آتش طلعت بفردوس نعیم

طاق ابروحسنش از خورشید بالاتر زده

ابروی او آبروی ماه نو را ریخته

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه