بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاه
جلوهای کردی و آن جلوه مرا برد ز راه
گر به سرحلقهٔ تسبیح ملک باز رسی
قدسیان نعره برآرند که: سبحان الله!
گر به منزلگهِ وصلت نرسم معذورم
ره دراز است و مرا عمر بهغایت کوتاه
گریهای کردم و از گریه دلم تسکین یافت
آه! اگر گریه نمیبود، چه میکردم؟ آه!
صد شب هجر گذشت و مه من پیدا نیست
طرفه عمری! که به صد سال ندیدم یک ماه
عمرها دولت وصلت به دعا خواستهام
ما غلامان قدیمیم و به جان دولتخواه
از سجودِ درِ او منع هلالی مکنید
که سر خویش نهادست به امید کلاه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به لحظهای اشاره میکند که محبوبش ناگهان به او نزدیک میشود و زیباییاش او را شگفتزده میکند. او از دشواریها و طولانی بودن راهی که برای رسیدن به محبوبش باید طی کند، میگوید و اظهار میکند که عمرش به پایان رسیده و نمیداند چگونه بدون گریه و اندوه سر کند. شاعر نگران است که برای رسیدن به محبوبش باید دعا کند و ابراز میکند که او و دیگران همیشه شیفته و خواهان محبت الهی هستند. در نهایت، او از این که امیدش را بر سر سجود گذاشته، میگوید.
هوش مصنوعی: در مسیر تو ایستاده بودم، ناگهان زیبایی تو مرا متوجه خود کرد و آن زیبایی باعث شد که از مسیر اصلی خود منحرف شوم.
هوش مصنوعی: اگر به منبع و اصل مخلوقات نزدیک شوی، فرشتگان با شوق و حیرت فریاد خواهند زد که: پاک و منزّه است خدا!
هوش مصنوعی: اگر به محل وصال معشوق نرسم، میتوانم عذرخواهی کنم، چرا که راه طولانی است و زمان من بسیار کم است.
هوش مصنوعی: من گریهای کردم و از آن گریه دلم آرامش پیدا کرد. ای کاش گریه نبود، نمیدانم چه حالتی به سرم میآمد!
هوش مصنوعی: صد شب جدایی گذشت و ماه من هنوز پیدا نیست. چه جالب که در تمام این مدت، حتی یک بار هم نتوانستم چهرهاش را ببینم.
هوش مصنوعی: سالهاست که با دعا خواستهام که در کنار محبوبم قرار گیرم. ما همیشه وفادار و آمادهایم تا برای این روزگار خوب تلاش کنیم.
هوش مصنوعی: از سجده کردن در برابر درگاه او خودداری نکنید، چرا که او به امید دریافت کلاه (افتخار و مقام) سر خود را به خاک نهاده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه
ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه
که ترا شومی ظلم افکند از جاه بچاه
حال اکنون بحقارت منگر جانب او
بشماتت کند آنروز بسوی تو نگاه
در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه
دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه
جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه
بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه
ای بفر و خرد و خوبی خورشید سپاه
او فرزنده ز گردون تو فروزنده ز گاه
او گهی تابان بر چرخ و گهی زیر زمین
تو بوی تابان بر گاه بگاه و بی گاه
زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین
[...]
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت
بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه
ای پسر چند کنم بیلب خندان تو صبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.