گنجور

 
هلالی جغتایی

ندارم قوت اظهار درد خویشتن با او

مرا این درد کشت، آیا که گوید درد من با او؟

هوس دارم که: آید بر سر بالین من، تا من

وصیت را بهانه سازم و گویم سخن با او

مه من یوسف مصرست و خلقی عاشق رویش

چو یعقوب و زلیخا هر طرف صد مرد و زن با او

تنم چون رشته ای شد زان قبا گلگون و خوش حالم

که باری می توان گنجید در یک پیرهن با او

من و کنج غم و روز سیاه و خون دل خوردن

کیم، تا می خورم شبها در اطراف چمن با او؟

بتن در صحبت خلقم، بجان در خدمت جانان

عجایب خلوتی دارم میان انجمن با او

هلالی، از کمال شعر، دارد منصب شاهی

که شور خسروست و نازکی های حسن با او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او

لبی و صد فسون در وی، خطی و صد فتن با او

قبا را بر زده دامن به خونریزی و از مژگان

چو قصابی کشیده تیغ و زلف چون رسن با او

ز بیم خلق ازو در می کشیدم پای خود، لیکن

[...]

فضولی

نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او

که می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او

ز بیم آن که دردم را به لطفی کم نگرداند

نمی خواهم کنم اظهار درد خویشتن با او

ز جان مستغنیم با ذوق داغت زآن که می دانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه