گنجور

 
هلالی جغتایی

جان من، جان و دل خویش نثار تو کنم

بود و نابود همه در سر کار تو کنم

تا دگر دور نیفتد ز رخت مردم چشم

خواهمش بر کنم و خال عذار تو کنم

همچو سگ با تو سراسیمه ام، ای طرفه غزال

می روم در هوس آنکه: شکار تو کنم

ای گل تازه، که دیر آمده ای پیش نظر،

زود مگذر، که تماشای بهار تو کنم

ماه من، سوی هلالی بگذر از سر مهر

سرمه دیده گریان ز غبار تو کنم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟

این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟

جان باقی به من از بوسه کرامت فرمای

تا به شکرانه همان لحظه نثار تو کنم

همه شب هاله صفت گرد دلم می گردد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه