گر بخاکم گذرد یوسف گل پیرهنم
بوی پیراهن یوسف شنوند از کفنم
بفراق تو گرفتار ترم روز بروز
کس باین روز گرفتار مبادا که منم!
کوه غم گشتم و هر لحظه کنم سینه خویش
طرفه حالیست که هم کوهم و هم کوه کنم!
لب ببستم ز سخن، ای گل خندان، که مباد
مردمان بوی تو یابند ز رنگ سخنم
هر کسی در چمنی هم نفس سیم تنی
من و کنج غم و در سینه همان سیم تنم
نکنم یاد بهار و نروم سوی چمن
چه کنم؟ دل نگشاید ز بهار و چمنم
گر دلم رفت، هلالی، گله از دوست خطاست
دل چه باشد؟ که اگر جان برود دم نزنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عمق درد و غم خود اشاره میکند. او از حسرت و فراق یوسف (نماد عشق یا آرزو) سخن میگوید و بیان میکند که بوی لباس یوسف حتی در کفن او نیز حس میشود. هر روز بیشتر در این درد گرفتار میشود و خود را به کوه غم تشبیه میکند. با وجود این غمها، او زبانش را بسته تا مبادا دیگران از غم او باخبر شوند. او نمیتواند به یاد بهار و چمن برود چرا که دلش در غمو تنهایی گرفتار است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که اگر دلش هم برود، هیچ کلامی از او خارج نمیشود و در خاموشیاش غرق میشود.
هوش مصنوعی: اگر یوسف با لباس گلدارش بر خاک من بیفتد، بوی پیراهن یوسف را از کفنم خواهند شنید.
هوش مصنوعی: من هر روز بیشتر گرفتار جدایی تو هستم، تجربهای که هیچکس به اندازه من در این روزهای سخت احساس نمیکند.
هوش مصنوعی: غم مانند کوه بزرگی بر دوش من است و هر لحظه در سینهام صدای درد و اندوهی وجود دارد. حالتی عجیبی دارم که هم مانند کوه محکم هستم و هم در دل خود همچنان بار این کوه را احساس میکنم!
هوش مصنوعی: من از گفتن حرفهایم خودداری کردم، ای گل خوشخنده، تا مبادا انسانها بویی از تو را از رنگ کلمات من حس کنند.
هوش مصنوعی: هر کسی در چمنی، همدم و همنفس من است و من در گوشهای از غم، همچنان همان پیکره را در سینهام دارم.
هوش مصنوعی: اگر بهار و باغ را فراموش کنم و به سوی گلستان نروم، چه کار باید بکنم؟ دل من از یاد بهار و باغ شاد نمیشود.
هوش مصنوعی: اگر دلم از دست برود، هلالی، نمیتوانم از دوست شکایت کنم. دل چه ارزشی دارد؟ زیرا اگر جانم هم برود، چیزی نمیگویم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم
تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم
تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم
ای خداوند یکی شاعر ساده سخنم
بمزاح است گشاده همه ساله دهنم
با ندیمان تو عشرت زنم و ربح کنم
نه ندیمان تو . . . لند و بدیشان شکنم
بلکه خود را بندیمان تو می برفکنم
[...]
یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
[...]
دوستکامی که در آفاق چنان نیست منم
زانکه پرورده مخدوم زمانه حسنم
بلبل نعمت فضلم چو علی وچه عجب
که شکفته است گل خلق نبی در چمنم
این کم از شعر عمادیست اگر با شش ماه
[...]
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
نا پدیدار شود در بر من هر دو جهان
گر پدیدار شود یک سر مو زانچه منم
مشکل این است که از خویشتنم نیست خبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.