گنجور

 
هلالی جغتایی

از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟

که بی تو روز و شب ما برابرست امروز

اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری

بپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز

دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد

کجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟

بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزم

ولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز

بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان می ساز

بخنده گفت: هلالی، بداغ ما می سوز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

منم کلوخ خر افشار کنگ خشک سپوز

حرامزاده و قلاش و رند و عالمسوز

چو گاو گمشده ام تا بشاخ برنخورم

بهرکجا که رسم در برم یکی بتیوز

بتاز بازی در شهر گشته ام شهره

[...]

صامت بروجردی

ز سینه بس که برون کرد آه عالم‌سوز

نمود بر مرض وی فزوده روز به روز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه