ای کعبهٔ جان از تو کلیسای فرنگی
بی یاد تو دل را دو جهان سینهٔ تنگی
جان دیده از آن نرگس عیار فریبی
دل خورده از آن غمزهٔ خونخوار خدنگی
دیری ست که شرمنده ام از سبحه، چه سازم؟
زنّار به چنگی بود، آن طرّه به چنگی
یک زمزمه در پرده گشایی ست ولیکن
دل نغمه به رنگی زد وناقوس به رنگی
گوهر به دو کف می دهم و ناخن آن نیست
کز سینهٔ معدن بخراشم رگ سنگی
از عشق پرآشوب محال است نجاتم
هر قطره درین بحر بود کام نهنگی
رسوایی جاوید حزین ار طلبد عشق
صد نام نکو باد به گرد سر ننگی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او کعبه را به عنوان نقطه نظر و عشق خود معرفی میکند و از احساس تنگی دل بدون یاد آن سخن میگوید. نرگس یار او را فریب داده و دلش از غمزههای او آزرده است. او به شرمساری از عبادت و حالت ذهنیاش اشاره میکند که در مقابل زیبایی محبوبش احساس ناتوانی میکند. شاعر میگوید که تلاش برای فرار از هیجان عشق دشوار است و هر قطرهٔ عشق مانند دریا نهنگی است. در نهایت، او به رسوایی و دردهای جاودان عشق اشاره میکند که نمیتواند از آن رهایی یابد و به وجود ننگ در این مسیر اذعان دارد.
هوش مصنوعی: ای کعبهٔ جان، بدون یاد تو، دل در دو جهان مانند سینهای تنگ است و کلیسای فرنگی نمیتواند جای تو را بگیرد.
هوش مصنوعی: چشم من از زیبایی آن نرگس فریبنده شگفتزده است و دل من از نگاه خیرهکننده و کشندهاش به درد آمده است.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که از داشتن استخاره شرمندهام، چه کار کنم؟ زنجیری که به دستم است، آن موهایی که در دستم است.
هوش مصنوعی: یک صدای نرم و خفی در حال بیان جزئیاتی است، اما دل به رنگ خاصی نغمه سر میدهد و زنگی به رنگ دیگری به صدا درمیآید.
هوش مصنوعی: من دو گوهر را در دستانت قرار میدهم، اما نمیتوانی با ناخن آنها را درآوری، زیرا من از اعماق معدن، رگهای سنگی را میشکافم.
هوش مصنوعی: عشق پر از نوسان و آشفتگی است و فرار از آن غیر ممکن است. هر یک از لحظهها و احساسات در این دریا، به اندازهی گنجینهای بزرگ و شگفتانگیز است.
هوش مصنوعی: اگر عشق بخواهد رسوایی همیشگی را به همراه داشته باشد، پس حتی هزاران نام نیک هم نمیتوانند دور سر آن ننگ بیفزایند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در هیچ مقامم نگذارد به درنگی
از بوی به بویی برد از رنگ به رنگی
بالاتر ازین طور تجلی قدمی چند
دارد ارنی گوی دگر هر سر سنگی
شوق تو زنان را به سر کوی برآرد
[...]
ای آه جگرسوز ز شست تو خدنگی
کوه الم از دامن صحرای تو سنگی
در دشت خطرناک تو هر خار سنانی
از بحر پرآشوب تو هر موج نهنگی
گردون سراسیمه و این خاک گرانسنگ
[...]
جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی
ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی
انجام خرام تو شکار افکن دل بود
ازسرو، چمن هم به جگر داشت خدنگی
مخمور لبت گر چمنش نشئه رساند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.