گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

وصل تو که از سنگ برون می‌آید

در کوکبهٔ خیال چون می‌آید

با هجر همی‌گوید ازین رنگرزی

من می‌دانم که بوی خون می‌آید

جمال‌الدین عبدالرزاق

دانی سخنت شکسته چون می‌آید

یا حرف زبان تو زبون می‌آید

تنگست به غایتی دهانت که ازو

یک حرف به دو پاره برون می‌آید

عطار

گفتم: ز خط تو بوی خون می‌آید

وز خطّ تو عقل در جنون می‌آید

گفتا که خط از برای زر می‌آرم

گفتم که زر از سنگ برون می‌آید

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مجد همگر

هر شب چو رهی زبون زغم می آید

برراه وثاق تو برون می آید

از بسکه زدیده بردرت ریزم خون

از خاک در تو بوی خون می آید

ابن یمین

هر فتنه که بر سرم کنون می‌آید

از فعل بد باده برون می‌آید

هان ای دل آشفته دگر ننشینی

با دختر رز که بوی خون می‌آید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه