گنجور

 
مجد همگر

دلی که با غم عشق تو همنشین گردد

نه ممکن است که با خوشدلی قرین گردد

به تلخ عیشی تن در دهد هر آندل کو

به عشوه لب شیرین تو رهین گردد

چو سایه هر که به دنبال تو رود ناچار

به سر دوان و سیه روز و رهنشین گردد

هر آنکه با کمرت درمیان نهد غم دل

رخش بسان قبای تو پر ز چین گردد

به خوبی تو نیابد بتی وگر به مثل

هزار سال کسی در بلاد چین گردد

جوی زپر تو رویت چو بر سپهر افتد

قمر ز خرمن حسن توخوشه چین گردد

ترا اگر به همه عمر خود ببوسم پای

به زیر پای مرا آسمان زمین گردد

به بوسه ای دل مسکین من بخر زان پیش

که گوی سیم زنخدانت عنبرین گردد

تو آن زمان ز پی مهر من دریغ آری

که بی ثباتی حسن خودت یقین گردد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد

مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد

ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد

که با تو مردمک دیده همنشین گردد

شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیش

[...]

نظیری نیشابوری

تبسمش به لب از شرم خشم و کین گردد

کرشمه اش گره از ناز بر جبین گردد

کند به دیده شکرریز اشک تلخم را

به خنده‌ای که ازو زهر انگبین گردد

ازو به قیمت آسایش ابد بخرم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه