گنجور

 
صابر همدانی

هرچه می‌گردد سر زلف تو لرزان بیشتر

می‌شود جمعیت دل‌ها پریشان بیشتر

شب به یاد طره‌ات با دل کشاکش داشتم

زین کشاکش، دل پریشان شد، من از آن بیشتر

از دو زلفت تیره‌روزی شد نصیب اهل دل

صدمهٔ کافر رسد بر اهل ایمان بیشتر

نیست زاندوه و غمت دل را پذیرایی دریغ

میزبان شاد است باشد هرچه مهمان بیشتر

دیدن ماه رخت بر اشک شوق من فزود

جزر و مدّ یم شود از ماه تابان بیشتر

تا نگویی بر رخت آیینه حیران است و بس

من دلی دارم، بود ز آیینه حیران بیشتر

هیچ می‌دانی چرا جان را نثارت می‌کنم؟

تا یقین گردد تو را می‌خواهم از جان بیشتر

(صابر) از دامان جانان دست حاجت برمدار

درد کم گردد اگر کوشی به درمان بیشتر

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
صائب

شورش دیوانه گردد از بیابان بیشتر

می شود وحشت فزون چون گشت میدان بیشتر

نیست ممکن دل شود ساکن زدست رعشه دار

وحشت مجنون شد از وحشی غزالان بیشتر

شوخ چشمی دربساط صنع عین غفلت است

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
واعظ قزوینی

خلق می بینند فیض از تنگدستان بیشتر

روشنایی میدهد شمع پریشان بیشتر

در گرفتن میکند انگشتها هم را مدد

چشم یاری هست یاران ز یاران بیشتر

خار بن در باغ و، گل هر سو پریشان میدود

[...]

نورس دماوندی

بوسه بار از خط شود آن لعل خندان بیشتر

هست با ابری که دارد برق باران بیشتر

نکهت گل از سبک روحی جدا گردد ز برگ

هست بر دوش گران جان بار سامان بیشتر

زخم تیغش روزی تن از دل افزونتر شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه