بت ابرو کمانی از کمینی
به تیرم می زند بی جرم و کینی
به کوی میفروشان خانه کردم
نمی دانستم که ای غم در کمینی
برد سیلاب اشکم خانه از بن
به دستم گر نیفتد آستینی
به خوبان در حقیقت معنی عشق
به صورت آفرین است آفرینی
دهم جان گرچه مقداری ندارد
نیاز ما به چشم نازنینی
دلم را نیست چندان صبر و آرام
که بنشینم زمانی بر زمینی
ز هفتاد و دو ملت دوری ای عشق
ندانم خود تو دارای چه دینی
چراغ خاطر خلوت سیه شد
بیار ای سینه آه آتشینی
دل اندر خرمن زلف تو بسته است
اگر تخمی نکارد خوشه چینی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و معشوق خود اشاره دارد. او از تیر عشق میگوید که به او بدون هیچ دلیلی میزند و احساس غم و اندوهی عمیق در خود دارد. شاعر به دنبال آرامش در میخانه است ولی نمیداند که غم در کمین اوست. او از گریههایش سخن میگوید که خانه دلش را خراب کرده است. شاعر به زیباییهای معشوق و عشق حقیقی اشاره کرده و از کمبود صبر و آرامش خود مینالد. او در نهایت از دوری از ملتهای مختلف صحبت میکند و نمیداند عشقش چه دینی دارد. غزل با اشاره به شعلهور بودن احساساتش به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی معشوق به حدی تاثیرگذار است که مانند یک تیر از کمان به دل شخصی میزند، بیآنکه او گناهی داشته باشد یا دشمنی با معشوق داشته باشد.
هوش مصنوعی: در جادهٔ میفروشان، خانهای برای خود انتخاب کردم، غافل از اینکه غم و اندوه در کمین من است.
هوش مصنوعی: اگر سیلاب اشکهایم تمام خانهام را ویران کند، هرگز آستینی از دستم نخواهد افتاد.
هوش مصنوعی: عشق واقعی در برابر نیکان، تجلی زیبایی و ستایش است.
هوش مصنوعی: اگرچه جان من بهایی ندارد، اما به ناز چشم تو نیازمندم.
هوش مصنوعی: دل من به قدری بیتاب و ناآرام است که نمیتوانم مدتی در جایی آرام بگیرم.
هوش مصنوعی: ای عشق، من از هفتاد و دو ملت دورم و نمیدانم تو به چه دینی تعلق داری.
هوش مصنوعی: دل شاداب و روشن من در این تنهایی تاریک به خاموشی گرایید؛ بیا و در این حالت سوزانم، آتش عشقت را شعلهور کن.
هوش مصنوعی: دل من در میان گیسوان تو گرفتار است، اگر دانهای نکارم، برداشت خوشهای نخواهم داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به راه اندر نه خسبی نه نشینی
ز پشت باره شهرو را ببینی
که طفلیْ خرد با آن نازنینی
کند در کار از اینسان خردهبینی
ور از شهزاده خواهی همنشینی
زمانی نیز روی او نه بینی
دلا تا نازکی و نازنینی
برو که نازنینان را نبینی
در این رنگی دلا تا تو بلنگی
نیابی در چنان تا تو چنینی
در آیینه نبینی روی خوبان
[...]
سزد گر نیکویی در من ببینی
که خودکام و جوان و نازنینی
به گاه خنده چون دندان نمایی
مرا اندر میان چشم شینی
مسلمان دیدمت، زان دل سپردم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.