گنجور

 
غبار همدانی

خیال توبه کردم دی ز مستی

ولی از توبه نِی از می پرستی

بیا ساقی بده می تا بشویم

ز لوح خودپرستی نقش هستی

مرا درسی که استاد ازل گفت

حدیث عشق بود و رمز مستی

تو پنداری که زالی باکلافی

به عمداً نرخ یوسف می شکستی

چو شاه عشق باج از ملک دل خاست

نمی بخشد به عذر تنگدستی

تو صاحب نعمتی ساقی ببخشای

به مخموری که دارد تنگدستی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

خائی گنده ترسا پرستی

در اسلام را بر خود ببستی

چه دست آویز داری اندر اسلام

زناری در میان آویز دستی

بمستی بر سر حمدان نشستی

[...]

انوری

شها چون پیل و فرزین شه پرستم

نه چون اسبست کارم رخ‌پرستی

رهی آمد چو رخ پیشت پیاده

چو فرزین می‌رود اکنون ز مستی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه