گنجور

 
غبار همدانی

ای عهد شکسته و جفا کرده

ما را به فراق مبتلا کرده

ای داده به دست مدعی دامان

پیراهن صبر من قبا کرده

بیگانه ز خویش آشنا گشته

بیگانه به خویش آشنا کرده

از غارت مُلک دل نمیترسی

ای تاخت به خانۀ خدا کرده

نایافته چون تو گوهری در بحر

تا مردم دیده ام شنا کرده

گردیده سپید مردم چشمم

در اشک ز بس که دست و پا کرده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

ای برده دل من و جفا کرده

بافرقت خویشم آشنا کرده

آخر به جفا مرا بیازردی

در اول دوستی وفا کرده

روی از تو بتا چگونه گردانم

[...]

ادیب صابر

ای با تو دلم همه وفا کرده

با من دل تو همه جفا کرده

نه عهده عاشقی به سر برده

نه وعده مردمی وفا کرده

ما را به بلای عشق ره داده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه