گنجور

 
غبار همدانی

سفالین خُمُّ و در وی لعلگون می

کبدر فی الدجی والشّمس فی فِی

زجاجی جام بین کز عهد جمشید

گذر ننموده سنگ فتنه بر وی

نشاید فرق کرد از غایت لطف

که می در جام یا جام است در می

در او نشکسته دور چرخ گردون

حبابی را که آورد از جَم و کِی

بیابانی است در پیشم خطرناک

که در وی خنگ گردون افکند پی

نیاسایم در او هر چند بر من

سر آید روزگار بهمن و دی

وگر صد باره عمر من سر آید

دگر ره نفخۀ عشقم کند حی

از آن گم کرده پی دارم سراغی

که هی بر اسب همت میزنم هی

جهان خالی ز مجنون است ورنه

ز لیلی نیست خالی هرگز این حی

همه گوشم که خواند مطرب غیب

به راه راستم با نالۀ نی

بیا ساقی بیا تا دست شوئیم

درین سرچشمه من از جان و تو از می

غبارا از میان برخیز و برخیز

که با خود می نشاید بود و با وی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیم یک عندلیب خوشنوائی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

بشاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه