گنجور

 
فضولی

خیز ساقی‌، بساط می بر‌چین

می به مستان مده زیاده ازین

گرچه می دلگشا و روح‌فزا‌ست

گذرانیدنش ز حد نه رواست

کار بی‌ذوق و بی‌ملال خوش است

هر‌چه باشد‌، به اعتدال خوش است

ای دل از خازن خزانهٔ راز

مستمع را ز خود ملول مساز

زین دُر تر بس است این مقدار

مکن ارزان و زین زیاده میار

ور هنوزت هوای گفتار‌ست

گنج بی‌حد‌، متاع بسیارست

در گنجینهٔ دگر بگشای

به ازین جوهری دگر بنمای

تا شود در تفنن تو پدید

معنی لذت لکل جدید

شکر کز رسم این جریدهٔ درد

کلک‌ِ سرگشتهٔ پریشان‌گرد

کرد فارغ مرا به سرعت‌سیر

ختم الله امرنا بالخیر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]