گنجور

 
فضولی

هست می گویند خالی آن غدار آل را

چشم کی برداشتم ز ابرو که بینم خال را

چشم بگشادی ندیدم مرغ دل را جای خود

غالبا شد صید آن شبها ز مشکین بال را

ای بهر نوک مژه برده دلی در خواب او

جمع کن یک لحظه دلهای پریشان حال را

هفته شد دیدن آن مه نشد روزی مرا

آه اگر زین گونه در غم بگذرانم سال را

گفتمش با قد خم زان خال دور افتاده ام

گفت با کی نیست گر نقطه نباشد دال را

با تو خوش حالیم در دشت جنون ای دود آه

کم مفرما از سر ما سایه اقبال را

می جهد چشم فضولی وین ز موج اشک نیست

غالبا می‌بینم آن رخسار فرخ‌فال را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

بی کسی کِی خوار سازد زادهٔ اقبال را؟

شهپر سیمرغ می‌گردد مگس‌ران زال را

با تهی چشمان چه سازد نعمتِ روی زمین؟

سیری از خرمن نباشد دیدهٔ غربال را

می‌توانی در دو عالم نوبتِ شاهی زدن

[...]

حکیم سبزواری

گر پریشان حالم او داند لسان حال را

ورچو سوسن لالم او داند زبان لال را

گرچه بامت بس بلند و بی پر و بالیم ما

همتی کان شمع رویت سوخت پر و بال را

ای امیر کاروان کاندیشهٔ ما نبودت

[...]

بلند اقبال

سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال را

کن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را

ملک‌الشعرا بهار

دوست می‌دارم من این نوروز فرخ‌فال را

تاکنم نو بر جبین خوبرویان سال را

خواهی ار با فال میمون بگذرد روز تو خوش

برگشا هر صبحدم از دفترگل فال را

عاشقا ز آه سحر غافل مشو کاین ابر فیض

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه