گنجور

 
فضولی

به دل مهر تو کردم نقش و چشم از غیر بر بستم

در آوردم درون خانه شمعی را و در بستم

بلا دیدم که از چشمست بر دل خاک راهت را

بخوناب جگر گل کردم و این رهگذر بستم

شکاف سینه را گر دوختم پیش تو معذورم

مرنج از من که بر دل از حسد راه نظر بستم

ربودی باز خواب از چشم من ای اشک آه از تو

گشادی رخنه کان را بصد خون جگر بستم

بامیدی که مقبول خیال عارضت گردد

ز اشک لاله گون پیرایها بر چشم تر بستم

تو این فرهاد بنشین گوشه چون نقش خود زین بس

که بهر کندن کوه ملامت من کمر بستم

فضولی بسته قید جهان بودم بحمدالله

ازان برداشتم دل بر بتان سیمبر بستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم

به یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم

غرور دولت دیدار شرکت بر نمی دارد

کشیدم آهی از دل دیده آیینه بر بستم

عجب دارم که پای من به دامن آشنا گردد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
بیدل دهلوی

حضور معنی‌ام‌ گم گشت تا دل بر صور بستم

مژه واکردم و بر عالم تحقیق در بستم

ز غفلت بایدم فرسنگها طی ‌کرد در منزل

که چون شمع‌ از ره پیچیده دستاری به سر بستم

به جیب ناله دارم حسرت دیدار طوماری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه