گنجور

غزل شمارهٔ ۸۵۹

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باز این چه فتنه است که در سر گرفته‌ای

بوم و بر مرا همه آذر گرفته‌ای

می آئی و ز آتش حسن و فروغ ناز

سر تا بپای شعله صفت در گرفته‌ای

ای پادشاه حسن که اقلیم جان و دل

بی منت سپاهی و لشگر گرفته‌ای

خاکستر تنم چه عجب گر رود بباد

زین آتشیکه در دل و در جان گرفته‌ای

هر چند سوختی دگر آتش فروختی

جان مرا مگر تو سمندر گرفته‌ای

گفتم مگر جفا نکنی بر دلم دگر

می‌بینمت که عربده از سر گرفته‌ای

تنها اسیر تو نه همین این دل منست

دلهای عالمی تو مسخر گرفته‌ای

ای عشق بر سریر ایالت قرار گیر

در ملک جان و دل که سراسر گرفته‌ای

از عشق نیست فیض ترا مهربانتری

محکم نگاه‌دار چو در بر گرفته‌ای

نزدیک تر ز عشق رهی نیست زاهدا

با ما بیا چرا ره دیگر گرفته‌ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام