گنجور

 
فیض کاشانی

دل میکنمت فدا و جان هم

از تست اگر چه این و آن هم

دل را بر تو چه قدر باشد

یا جان کسی و یا جهان هم

بر روی زمین ندیده چشمی

ماهی چو زتو بر آسمان هم

در ملک و ملک نظیر تو نیست

در هشت بهشت جاودان هم

جائی که نهی تو پای آنجا

ما سر بنهیم و قدسیان هم

مهمان شوی ار شبی مارا تو

دل پیش کشم ترا و جان هم

تا بر سر خوان به جز تو نبود

مهمان باشی و میزبان هم

گم گشتهٔ وادی غمت را

بی‌نام بمان و بی‌نشان هم

فیض از تو و جان و دل هم از تو

این باد فنای تو و آن هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظامی

ای صدر نشین عقل و جان هم

محراب زمین و آسمان هم

سحاب اصفهانی

دل صید کمند تست جان هم

این گشته اسیر دامت آن هم

فریاد که در دل تو فریاد

تاثیر نمی کند فغان هم

شاه از تو حذر کند گدا هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه