گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۷

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه بنشینم چه برخیزم قعودی لک قیامی لک

ترا ام نیستم خود را شخوصی لک مقامی لک

اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم

بتو وزتست بهر تو سکوتی لک کلامی لک

شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبودیت

بلا خواهم که جان بازم شفائی لک سقامی لک

ثیاب ز بهر آن پوشم شوم شایستهٔ طاعت

غذا از بهر آن نوشم لباسی لک قوامی لک

کنم از بهر آن طاعت که قربان رهت گردم

صلوتی لک زکوتی لک جهادی لک صیامی لک

اگر بیدار و هشیارم نظر بر روی تو دارم

و گر در خواب و در مستی فکری لک منامی لک

سرا پایم چو ملک تواست میخواهم ترا باشم

مرا از شرک خودبینی بجرا جعل تمامی لک

دوائی من ک دائی منک رجائی منک شغلی بک

سماعی منک و جدی فیک سکری فی کلامی لک

کشیدم جرعهٔ از بادهٔ عشقت ز خود رفتم

تیقنت دوامی بک و انی فی دوامی لک

بدنیا تا زیم عشق جمال تو بجان ورزم

کنم چون روی در جنت بود آنجا مقامی لک

وجود فیض شد در ذات تو مستهلک و فانی

فلست منه فی شیء تمامی لک تمامی لک

ز خود فانی بتو باقی بتو وز تو کنم مستی

شدی چون بنده را ساقی تکرر فی کلامی لک

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ابراهیم خضرایی نوشته:

چه بنشینم چه برخیزم ، قعودی لک قیامی لک
تو را ام نیستم خود را ، شخوصی لک مقامی لک
.
اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم
به تو وز توست ، بهر تو ، سکوتی لک کلامی لک
.
شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبودیت
بلا خواهم که جان بازم شفائی لک سقامی لک
.
ثیاب از بهر آن پوشم شوم شایستهٔ طاعت
غذا از بهر آن نوشم ، لباسی لک قوامی لک
.
کنم از بهر آن طاعت که قربان رهت گردم
صلاتی لک زکاتی لک جهادی لک صیامی لک
.
اگر بیدار و هشـــــیارم ، نظـــر بر روی تــــو دارم
و گر در خواب و در مستی ، فسکری لک منامی لک
.
دوائی منک دائی لک ، رجائی منک شغلی بک
سماعی منک و جدی منک ، سکری فی کلامی لک
.
کشیدم جرعه ای از بادهٔ عشقت ز خود رفتم
تیقنت دوامی بک و انی فی دوامی لک
.
به دنیا تا زیم ، عشق جمال تو به جان ورزم
کنم چون روی در جنت بود آنجا مقامی لک
.
وجود فیض شد در ذات تو مستهلک و فانی
فلست منه فی شیء تمامی لک تمامی لک
.
ز خود فانی بتو باقی بتو وز تو کنم مستی
شدی چون بنده را ساقی تکرر فی کلامی لک
از روی نسخه دکتر پیمان

کانال رسمی گنجور در تلگرام