گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۳

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عاقل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

غافل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

در فکر اویم صبح و شام در ذکر خیر او مدام

کاهل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

حقم سراپا حق‌پرست بر من ندارد دیو دست

باطل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

میلم همیشه‌سوی اوست‌سوئی بغیر ازسوی‌ دوست

مایل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

در کار آن خورشیدوش چشمم چو تیر غمزه‌اش

کاهل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

برداشتم خود را ز پیش دیگر میان او و خویش

حایل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

در عشق تا گشتم علم علمم فزاید دم بدم

جاهل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

هر چه او کند من راضیم هر چه او دهد من قانعم

سایل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

عشقش بود در جان چو تن جز عشق او را فیض من

قابل نمی‌باشم دمی عشق این تقاضا می‌کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام