گنجور

بخش ۲

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
 

همی رفت پیش اندرون زال زر

پس او بزرگان زرین کمر

چو کاووس را دید دستان سام

نشسته بر اورنگ بر شادکام

به کش کرده دست و سرافگنده پست

همی رفت تا جایگاه نشست

چنین گفت کای کدخدای جهان

سرافراز بر مهتران و مهان

چو تخت تو نشنید و افسر ندید

نه چون بخت تو چرخ گردان شنید

همه ساله پیروز بادی و شاد

سرت پر ز دانش دلت پر ز داد

شه نامبردار بنواختش

بر خویش بر تخت بنشاختش

بپرسیدش از رنج راه دراز

ز گردان و از رستم سرفراز

چنین گفت مر شاه را زال زر

که نوشه بدی شاه و پیروزگر

همه شاد و روشن به بخت تواند

برافراخته سر به تخت تواند

ازان پس یکی داستان کرد یاد

سخنهای شایسته را در گشاد

چنین گفت کای پادشاه جهان

سزاوار تختی و تاج مهان

ز تو پیشتر پادشه بوده‌اند

که این راه هرگز نپیموده‌اند

که بر سر مرا روز چندی گذشت

سپهر از بر خاک چندی بگشت

منوچهر شد زین جهان فراخ

ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ

همان زو و با نوذر و کیقباد

چه مایه بزرگان که داریم یاد

ابا لشکر گشن و گرز گران

نکردند آهنگ مازندران

که آن خانهٔ دیو افسونگرست

طلسمست و ز بند جادو درست

مران را به شمشیر نتوان شکست

به گنج و به دانش نیاید به دست

هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد

مده رنج و گنج و درم را به باد

همایون ندارد کس آنجا شدن

وزایدر کنون رای رفتن زدن

سپه را بران سو نباید کشید

ز شاهان کس این رای هرگز ندید

گرین نامداران ترا کهترند

چنین بندهٔ دادگر داورند

تو از خون چندین سرنامدار

ز بهر فزونی درختی مکار

که بار و بلندیش نفرین بود

نه آیین شاهان پیشین بود

چنین پاسخ آورد کاووس باز

کز اندیشهٔ تو نیم بی‌نیاز

ولیکن من از آفریدون و جم

فزونم به مردی و فر و درم

همان از منوچهر و از کیقباد

که مازندران را نکردند یاد

سپاه و دل و گنجم افزونترست

جهان زیر شمشیر تیز اندرست

چو بردانشی شد گشاده جهان

به آهن چه داریم گیتی نهان

شوم‌شان یکایک به راه آورم

گر آیین شمشیر و گاه آورم

اگر کس نمانم به مازندران

وگر بر نهم باژ و ساو گران

چنان زار و خوارند بر چشم من

چه جادو چه دیوان آن انجمن

به گوش تو آید خود این آگهی

کزیشان شود روی گیتی تهی

تو با رستم ایدر جهاندار باش

نگهبان ایران و بیدار باش

جهان آفریننده یار منست

سر نره دیوان شکار منست

گرایدونک یارم نباشی به جنگ

مفرمای ما را بدین در درنگ

چو از شاه بنشنید زال این سخن

ندید ایچ پیدا سرش را ز بن

بدو گفت شاهی و ما بنده‌ایم

به دلسوزگی با تو گوینده‌ایم

اگر داد فرمان دهی گر ستم

برای تو باید زدن گام و دم

از اندیشه دل را بپرداختم

سخن آنچ دانستم انداختم

نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت

نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت

به پرهیز هم کس نجست از نیاز

جهانجوی ازین سه نیابد جواز

همیشه جهان بر تو فرخنده باد

مبادا که پند من آیدت یاد

پشیمان مبادی ز کردار خویش

به تو باد روشن دل و دین و کیش

سبک شاه را زال پدرود کرد

دل از رفتن او پر از دود کرد

برون آمد از پیش کاووس شاه

شده تیره بر چشم او هور و ماه

برفتند با او بزرگان نیو

چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو

به زال آنگهی گفت گیو از خدای

همی خواهم آنک او بود رهنمای

به جایی که کاووس را دسترس

نباشد ندارم مر او را به کس

ز تو دور باد آز و چشم نیاز

مبادا به تو دست دشمن دراز

به هر سو که آییم و اندر شویم

جز او آفرینت سخن نشنویم

پس از کردگار جهان‌آفرین

به تو دارد امید ایران زمین

ز بهر گوان رنج برداشتی

چنین راه دشوار بگذاشتی

پس آنگه گرفتندش اندر کنار

ره سیستان را برآراست کار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی رفیعی نوشته:

مصرع اول بیت
چو از شاه بنشنید زال این سخن
ندید ایچ پیدا سرش را ز بن

باید به شکل زیر اصلاح شود
چو از شاه بشنید زال این سخن

علیرضا قراباغى نوشته:

چو تخت تو نشنید و افسر ندید
چنین نگارشى معناى نیکویى ندارد. زیرا به جاى ستودن کاووس، تاج و تخت او ستوده شده است. چه ارزشى دارد که زال بگوید اى کاووس، تخت تو بسیار زیبا است، و کسى تا کنون چنین تاجى ندیده است!
با یک جابجایى کوچک، معنا بسیار زیبا مى شود. تنها “تو” را یک واژه جلوتر بیاوریم:
چو تو، تخت نشنید و افسر ندید
شاهان زیادى تا کنون بر تخت نشسته اند، و تاج بر سر بسیارى بوده است، اما هیچیک از آنان به بزرگى و خوبى تو نبوده اند.
تخت شاهى، تا کنون کسى چون تو را نشنیده است. تاج شاهى، تا کنون پادشاهى چون تو را ندیده است.

علیرضا قراباغى نوشته:

*- به کش کرده دست و سرافگنده پست،
همى رفت تا جایگاهِ نشست.
یکى از استادان مى نویسد کاووس “سر در گریبانِ اندیشه فرو برده است.”
این درست نمى تواند بود! زیرا کاووس بر اورنگ بر، شادکام نشسته بود. برداشتم این است که فاعل این بیت، زال است. که دست به سینه (به کش کرده دست) و سربزیر (سرافگنده پست) تا جاى نشستن مى رود.

*- شاید در این مصراع:
سرت پر ز دانش؛ دلت پر ز داد!
زال، با زیرکى ناخرسندى خود را هم گفته است. چون معناى دیگرش این مى شود که اکنون سرت پر ز دانش نیست و خامى مى کنى! دلت هم پر ز داد نیست و با رفتن به مازندران، به سپاهیان خود ستم مى کنى!

*- کاووس نه تنها به زال نمى گوید چرا آمدى، بلکه به دورى راه و رنج سفرى که زال بر خود هموار کرده است، توجه دارد و نیز از حال پهلوانان و رستم جویا مى شود که نشانه ى ادب است.
همچنین این بیت نشان مى دهد که رستم (بر خلاف آنچه برخى از استادان نوشته اند) همراه زال نبوده است.

بیت هاى زیر برافزوده مى نماید و شاید (همچنان که برخى استادان آنها را حذف کرده اند)، از شاهنامه نباشد: چنین گفت کاى پادشاه جهان
سزاوار تختى و تاج مهان
ز تو پیشتر پادشه بوده اند
که این راه هرگز نپیموده اند
منطقى نیست که زال در آغاز بگوید پادشاهان پیشین به مازندران نرفته اند، و سپس سه بیت مقدمه بیاورد، آنگاه بگوید “نکردند آهنگ مازندران”

* زال مى گوید فکر سرزمین تازه را از سر به در کن. این مازندران را که مى خواهى بگیرى (به کشف آمریکا توسط دریانوردان دلیر و ماجراجو شبیه است!)، دیگران اندیشه اش را هم در سر نپروراندند. خطرناک است! شدنى نیست! با نیرو، نیرنگ، گنح، دانش، نمیتوان به آن دست یافت! بخت هم همراه نیست! این پهلوانان ایرانى را به کشتن نده! آنها هم خدایى دارند! اگر در برابر تو کوچک هستند، مانند تو، بنده ى یک خدا هستند. بدان و آگاه باش که آن خدا دادگر است، ستم تو به این کشته شدن پهلوانان ایران را بى پاسخ نمى گذارد و اینان تو را نفرین خواهند کرد.
چکیده: ریسک نکن، به همین سرزمین که داریم بسنده کن.

کانال رسمی گنجور در تلگرام