گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین سبکتگین

 
فرخی سیستانی
فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص)
 

باغ دیبا رخ پرند سلب

لعبگر گشت و لعبهاش عجب

گه دهد آب را ز گل خلعت

گاهی از آب لاله را مرکب

گه بهشتی شود پر از حورا

گه سپهری شود پر از کوکب

بیرم سبز برفکنده بلند

شاخ او کرده بسدین مشجب

بوستان گشت چون ستبرق سبز

آسمان گشت چون کبود قصب

حسد آید همی ز بس گلها

آسمان را ز بوستان هر شب

آب همرنگ صندل سوده‌ست

خاک همبوی عنبر اشهب

سبزه گشت از در سماع و شراب

روز گشت از در نشاط و طرب

هر گلی را به شاخ گلبن بر

زند بافیست با هزار شغب

بلبلان گوییا خطیبانند

بر درختان همی‌کنند خطب

باز بر ما وزید باد شمال

آن شمال خجسته پی مرکب

بوستان شکفته پنداری

دارد از خلعت امیر سلب

میر یوسف برادر سلطان

ناصر علم و دستگیر ادب

جود را عنصرست وقت نشاط

عفو را گوهرست گاه غضب

خشم او برنتابدی دریا

گر برو حلم نیستی اغلب

وقت فخر و شرف سخاوت و جود

به دل و دست او کنند نسب

از کف او چنان هراسد بخل

که تن آسان تندرست از تب

زانکه همرنگ روی دشمن اوست

ننهد در خزانه هیچ ذهب

خواسته بدهد و نخواهد شکر

این صوابست و آن دگر اصوب

ای ترا مردمی، شریعت و کیش

ای ترا جود، ملت و مذهب

زر چو کاهست و دست راد تو باد

پیشگاه خزانهٔ تو مهب

خلق را برتر از پرستش تو

نیست چیزی پس از پرستش رب

هر که را دستگاه خدمت تست

بس عجب نیست گر بود معجب

با همه مهتران یکیست به کسب

هر که را خدمتت بود مکسب

از پی خدمت مبارک تو

مهتران کهتری کنند طلب

مر ترا معجزاتهای قویست

زیر شمشیر تیز و زیر قصب

روز هیجا که برکشی ز نیام

خنجری چون زبانه‌ای ز لهب،

نشناسد ز بس تپد مریخ

که حمل برج اوست یا عقرب

هر کجا جنگ ساختی، بر خون

بتوان راند زورق و زبزب

هر که با تو به جنگ گشت دچار

با ظفر نزد او یکیست هرب

دشمنت هر کجا نگاه کند

یا نهان جای اوست یا مهرب

مسکن دشمن تو بود و بود

هر زمینی کز او نروید حب

ای به آزادگی و نیکخویی

نه عجم چون تو دیده و نه عرب

آنچه تو کرده‌ای به اندک سال

اندر اخبار خوانده نیست و هب

بازگیری به تیغ روز شکار

گرگ را شاخ و شیر را مخلب

باز کردی به تیغ وقت شکار

پیل را ناب و استخوان و عصب

جز تو نگرفت کرگ را به کمند

ای ترا میر کرگگیر لقب

بس مبارز که زیر گرز تو کرد

پشت چون پشت مردم احدب

کشتن شیر شرزهٔ تبت

چشم زخم تو شاه بود سبب

تا بود «سیستان» برابر «بست»

تا بود «کش» برابر «نخشب»

تا به بحر اندرست وال و نهنگ

تا به گردون برست راس و ذنب

شادمانه زی و تن آسان باش

به عدو بازدار رنج و تعب

سال امسال تو ز پار اجود

روز امروز تو ز دی اطیب

می ستان از کف بتان چگل

لاله رخسار و یاسمین غبغب

آنکه زلفش چو خوشهٔ عنبست

لبش از رنگ همچو آب عنب

دایم از مطربان خویش به بزم

غزل شاعران خویش طلب

شاعرانت چو رودکی و شهید

مطربانت چو سرکش و سرکب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مرید نوشته:

سلام. می خواستم بدونم وزن این شعر فاعلاتن مفاعلن فعلن نیست؟

محمدرضا نوشته:

سلام ، در این شعر بسیار زیبا ، یک اشتباه تایپی وجود داره :
سبزه گشت از در سماع و شراب
روز گشت از در نشاط و طرب

واژه ی “ازدر” باید روی هم نوشته بشه ، “ازدر” به معنای درخو و لایق هست :

ازدر /’azdare/

معنی

۱. درخورِ؛ سزاوارِ؛ شایستۀ: ◻︎ زنهار دهد خصم قوی را چو ظفر یافت / هر چند نباشد برِ او ازدرِ زنهار (فرخی: ۸۹).
۲. (صفت) شایسته؛ سزاوار: ◻︎ خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود / همه در آرزوی جنگ و جنگ را ازدر (فرخی: ۷۱).
فرهنگ فارسی عمید

کانال رسمی گنجور در تلگرام