به سر شوری ز سودای تو باشد
به دل داغ تمنای تو باشد
مگر آب حیات و چشمه نوش
لب لعل شکرخای تو باشد
تجلی کن بطور سینه ما
که از روز ازل جای تو باشد
غزال خوش نگاه چشم خوبان
سراسر گرد صحرای تو باشد
در این گلشن درخشان و دل افروز
گل رخسار زیبای تو باشد
نروید در ریاض خلد سروی
که موزون همچو بالای تو باشد
خراب از ساغر عشقیم تا حشر
چه می یا رب به مینای تو باشد
نگاه چشم مستت راه دل زد
خرد سر گرم یغمای تو باشد
ز صورت آفرین اشراق خواهد
که دایم در تماشای تو باشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو زیر از قدر تو جای تو باشد
علَم دان هر که بالای تو باشد
چو رویم در کف پای تو باشد
همیشه روی من جای تو باشد
اگر سروی به بالای تو باشد
نه چون بَشْنِ دلارای تو باشد
و گر خورشید در مجلس نشیند
نپندارم که همتای تو باشد
و گر دوران ز سر گیرند هیهات
[...]
مرا در سینه سودای تو باشد
سواد دیده در پای تو باشد
چه می خواهی بیا بنشین زمانی
خوشا آن دل که یغمای تو باشد
اگر باشد درین عالم بهشتی
[...]
چو زلف آن را که سودای تو باشد
سرش باید که در پای تو باشد
برون کردم ز دل جان را که جان را
نمیزیبد که بر جای تو باشد
خوشا آن دل که بیمار تو گردد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.