گنجور

 
عراقی

یکی از عاشقان جمالت را

بود نجم اکابر کبری

آن معین شریعت احمد

آن قرین دل و قریب احد

بود بر چرخ انجم اخیار

آفتاب معانی اسرار

آن گره سالکان، که ره بردند

اقتباس کمال ازو کردند

بربود از مقام آزادی

دل او حسن مجد بغدادی

بربودش بتی چنان مقبول

ناگهان از مقام عالی دل

حسن زیباش خیل عشق آورد

صبر و آرام او به غارت برد

گفت: آیا بر من آریدش؟

هست جان او، بر تن آریدش

در زمان نزد شیخش آوردند

خاطر شیخ گشت رسته ز بند

زو بپرسید: تا چه دارد دوست؟

و آن چه باشد که دوست عاشق اوست؟

در دمش چون او بپرسیدند

میل شطرنج باختن دیدند

شیخ شطرنج خواست، وقت گزید

با حریف ظریف می‌بازید

چون که مغلوب کرد خیلش را

همگی جذب کرد میلش را

حب شطرنج از دلش بربود

بازیی چند بس نکوش نمود

فرس دولتش چو بازین شد

بیدق همتش به فرزین شد

شاه نفسش ازان عری برخاست

ماهرخ عرصه‌ای نکوتر خواست

دست‌ها بازداشت زین دستان

پیل او کرد یاد هندستان

چند روزی به خلوتش بنشاند

کاندر آن لوح سر عشق بخواند

چون ز ذوق صفاش بی‌هش کرد

همه در عشق او فرامش کرد

هست عشق آتشی، که شعلهٔ آن

سوزد از دل حجاب هر حدثان

چون بسوزد هوای پیچاپیچ

او بماند چو زو نماند هیچ

او سراپای تخت انوار است

او مطایای رخت اسرار است

او رساند ز شوق روحانی

به جمال و جلال رحمانی

عشق ز اوصاف کردگار یکی است

عاشق و عشق و حسن یار یکی است

بود معبود خالق رزاق

نفس خود را به نفس خود مشتاق

آن جمیلی، که او جمال آراست

«کنت کنزا» بگفت و آنگه خواست

تا در گنج ذات بنماید

به کلید صفات بگشاید

چون به او صاف خاص ظاهر شد

پیش انسان به ذات حاضر شد

به جمال صفا تجلی کرد

عشق را یار اهل معنی کرد

یافتش عاشق از ظهور صفت

علمش از علم و قدرت از قدرت

سمعش از سمع و هم بصر ز بصر

در کلام از کلام شد بخبر

وز ارادت ارادتش حاصل

وز حیاتش حیات شد واصل

از جمالش جمال وی نمود

وز بقایش بقای عشق فزود

از محبت محبتش بشناخت

وز تجلی عشق عشقش باخت

زین صفت‌ها چو بوی دوست شنید

خویشتن را ندید و او را دید

مظهر وی دوست را بنهفت

«لیس فی جبتی سوی الله» گفت

چون که برکند جبه را وارست

جبه بر کن، که پات بر دارست

«مابه الاشتراک» را بنشان

«مابه الامتیاز» را بر خوان

چون ز «سبحان» شدی تو «اعظم‌شان»

گرد هستی خود ز خود بنشان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]