بخش ۱۴ - رفتن ابراهیم به دیر راهب
خروشید راهب که خانه خدای
منم اندر این بر کشیده سرای
بگفتند: ما را به توکار نیست
ولیکن ندانیم کاین مرد کیست
بگفتا: که این راهب نامور
مرا هست پور برادر پدر
بگفتند: بی اذن سالار راد
نیاریم کس را به دژ راه داد
بمانید لختی بر پاسبان
که خواهیم دستوری از مرزبان
بماندند ناچار بر جای خویش
در اندیشه دل تا چه آید به پیش
چو رفتند و گفتند با بدسیر
به بر خواندشان تا که جوید خبر
براهیم را چونکه با وی بدید
همی خیره بر چهر او بنگرید
براهیم دردل همی با نیاز
بگفتا: که ای داور چاره ساز
مرا زین بد اندیش پوشیده دار
یکی پرده اش در بر دیده دار
بدان شه که در راه تو داد جان
زکشتن مرا بخش چندان امان
که خواهم ز بدخواه خون امام
چو این بگذرد دیگرم نیست کام
دلش گرم راز و زبان بد خموش
که الهامش آمد ز فرخ سروش
بگفتش میاورد به دل هیچ باک
که آمد گشایش ز یزدان پاک
زشادی براهیم را رخ شکفت
پس آنگه بداختر به راهب بگفت:
که برگوی دشمن کجا و دو چند
چه دارند اندیشه این هوشمند؟
بگفتا به نزدیک این جایگاه
تن آسان نشسته است کوفی سپاه
طلایه برون کرده از چار سوی
به دشمن ببسته ره جستجوی
ره آگهی بیش از اینم نبود
دژم گشت چون گشت او را شنود
بگفتا به یاران خود با هراس
که نیکو بدارید یک لحظه پاس
مگر من دمی سر به بستر نهم
زکین براهیم اشتر رهم
گذارید کاین راهب و خویش او
سوی حجره ی خود گذارند رو
بگفت این و خوابید، زان پس کشیش
سوس خوابگه برد مهمان خویش
یکی سفره گسترد و در وی گذاشت
برمیهمان آنچه در خانه داشت
چو نان خورده شد رفت و آورد می
چنان کان بدی رسم و آیین وی
براهیم را گفت: ترکن دماغ
که درظلمت غم بود، می چراغ
براهیم گفتا که در کیش ما
می و خوک خوردن نباشد روا
چو بشنید این راهب حق پرست
بیفکند مینا و ساغر ز دست
ببرد آب و دست و دهان را بشست
شد اسلام وی نزد مهتر درست
بدو گفت: آهسته بیرون خرام
پژوهش کن از حال آن مرد خام
ببینش اگرچشم رفته به خواب
به دوزخ روان سازمش با شتاب
برفت و بدید و بیامد بگفت:
که چشم بداختر چو بختش بخفت
سپهبد چو بشنید بر جست تفت
سوی خوابگاه بداختر برفت
به ناگه برآمد ز درگه خروش
زیاران عبداله تیره هوش
بگفتند: میرا برون آ زدیر
که آمد به یاریت پور زبیر
زبصره کنون مصعب و لشگرش
بیامد، پذیره بشو در برش
از آن مژده عبداله از جای خواب
به پا خاست شادان دل و باشتاب
ز بهر پذیره برون شد ز دیر
ز مرگش رهانید پور زبیر
چو شاگرد شیر خدا این بدید
ز حیرت همی لب به دندان گزید
به ناچار از دیر شد رهسپار
ابا آن سپه جانب رودبار
به راه اندر آن با یکی زان سپاه
نهانی بگفت آن یل رزمخواه
که دارم یکی بدره از سیم و زر
ببخشم مر آن را بدان راهبر
که دیدار مصعب نماید مرا
چو بشنید آن مرد نام زرا
بگفتا: من اینک تو را بنده ام
سوی مصعبت رهنماینده ام
چو یک لخت گشتند دور از سپاه
بدو گفت سالار ناورد خواه
که ای مرد در دل تو را مهر کیست؟
شکفته رخ و نیت از چهر کیست؟
اگر خواهی از تیغ من ایمنی
بگوبا علی (ع) دوست یا دشمنی؟
بگفتا: که از تیغ تو ایمنم
از آن رو که با مرتضی دشمنم
مرا پیشوا نیست از اهل خیر
به دین غیر عبداله بن زبیر
بگفت: ار چنین است پس پیشوای
زمن هدیه گی این زر، ای نیکرای
بد اندیش دست طمع برگشاد
بزد تیغ بر گردنش مردراد
بدانسان که از تن جدا شد سرش
بدل شد به یاقوت، سیم و زرش
ز خون پلید آن دلاور به خاک
دم تیغ الماس گون کرد پاک
وزان جایگه همچو شیر یله
خرامید غران به سوی گله
چو آمد زهامون به نزدیک رود
به مردانگی داد رودش درود
بسی دید کشتی چو ماهی درآب
و یا چون به دریای گردون سحاب
به هر زورقی لشگری نابکار
همه درع پوش و همه ترک دار
درخشان دم تیغ فولاد ناب
چنان سینه ی ماهیان اندر آب
فروزان سر نیزه ی آبرنگ
به کشتی چو در کوه چشم پلنگ
چو لشگر زدریا به هامون رسید
سپهبد یکی کشتی از دور دید
که در آب بودی چو آتش به دود
درازیش پر کرده پهنای رود
فروزان در آن بود چندین چراغ
چو در تیره شب لاله در صحن باغ
تو گفتی زبس بود افروخته
نیستان به دریای چین سوخته
چو زیبا عروسی خوش آراسته
به پیروزه و گوهر و خواسته
چو کشتی زدریا به خشکی رسید
دمان مصعب از وی به هامون کشید
به سر بستی عمامه ی زرنگار
ابر باره ی برق پویش سوار
بزرگان گرفتند پیرامنش
غلامان دوان در بر توسنش
ابر باره گی دوش بر دوش او
روان بود عبداله کینه جو
سپهبد چو شیری که بیند به خشم
بدان هر دو تیره روان، دوخت چشم
چو مصعب گذشت از برسرفراز
نیاورد پیشش چو مردم نماز
بگفتا به عبداله: این مرد کیست؟
از این لشگر ما و را نام چیست؟
که برما نیاورد اصلا درود
نگه کردنش سوی ما خیره بود
بزد بانگ عبداله نابکار
به پروده ی حیدر تاجدار
که ای مرد چون شد به پیش امیر
نکردی کمان قامت همچو تیر؟
به پوزش زمین، زین اسبش ببوس
وگرنه بکوبم سرت از چو کوس
دلاور بدو هیچ پاسخ نداد
سر مصعب از وی بدش پر زباد
رخ از خشم چو نیل گشتش کبود
به عبداله آهسته اینسان سرود:
که این بی گمان نیست از این سپاه
فرستاده ای باشد از کینه خواه
بباید پژوهش نمودن درست
وزان پس به خونش دم تیغ شست
پس آنگاه گفتا به یاران خویش
که این بی ادب را بیارید پیش
غلامان دویدند سوی جوان
چو این دید سالار روشن روان
چو کوهی ز آهن به جای ایستاد
ز دانش نیاورد از خشم یاد
غلامان بگفتند ش: ای بی ادب
تو را خواسته پادشاه عرب
به پوزشگری نزد مهتر بپوی
زروی ادب پاسخ او را بگوی
دلاور نگفت ایچ و زان جای تفت
به همراهشان سوی مصعب برفت
بدو گفت مصعب: که ای سرفراز
چه بودت که ما را نبردی نماز؟
گمانم همانا نه زین لشگری
نوند براهیم بن اشتری
و یا از بزرگان تازی نژاد
یلی هستی و مهتری پاکزاد
که از حشمت ما نبودت نهیب
به ما دیدی از دور همچون رقیب
بگفت آن سرفراز با مرد شوم
که هستم ز اعراب این مرز و بوم
نه سرلشگرم نی پیام آورم
شما را من از جان و دل یاورم
رسوم ادب را ندانم درست
ره مردمی از عرب کس نجست
شنید این چو از وی زبیری نژاد
به بند و زندانش فرمان بداد
هم اندر زمان روز بانش، کشان
ببرد و ببستش به بند گران
یک شیرشد بسته در سلسله
کزو داشتی آسمان زلزله
به ایوان درآمد چو پور زبیر
یکی تخت بنهاد در پیش دیر
سپس گفت با مرد: کای بد گهر
که عامر بدش نام و مره پدر
کز ایدر برو سوی زندان دمان
بگو آرد این بسته را روزبان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، نویسنده داستانی را روایت میکند که در آن یک راهب مشهور به همراه برادر پدرش به دژ میآید. نگهبانان ابتدا به او اجازه ورود نمیدهند و بیشتر با یک جوان به نام براهیم صحبت میکنند که در دل خود از یاری خواسته و به خداوند دعا میکند. بعد از آن، راهب با براهیم در مورد شرایط پیچیدهای که در آن قرار دارند صحبت میکند و براهیم از او میخواهد که نخست از حال دشمنان بپرسد.
سپس، راهب به شدت تحت تأثیر براهیم قرار میگیرد و به اسلام میگراید. در این حین، خبر میرسد که سپاه دشمن به دژ نزدیک شده است. براهیم و یارانش تصمیم میگیرند که به نگرانی بپردازند و در این حال، براهیم یک هدیه به یک راهبر میدهد که به مصعب، یکی از سرداران آنها، راهنمایی کند. پس از آن، صحنه به نبردی بین لشگریان تغییر میکند و دلاوری به نام عبداله که از نسل امیران عرب است، با ستیزهجویی مواجه میشود.
در نهایت، مصعب به این دلاور که به او احترام نمیگذارد، خشمگین میشود و او را به بند میکشد. متن نشاندهنده تنشها و درگیریهای میان شخصیتها و جدالهای قومی و مذهبی است که در تاریخ عربستان و اسلام وجود داشت.
هوش مصنوعی: راهب با صدای بلند گفت که من خانه خدا هستم و این مکان را برای او ساختهام.
هوش مصنوعی: گفتند: ما با تو کاری نداریم، اما نمیدانیم این مرد کیست.
هوش مصنوعی: او گفت: این راهب شناخته شده، پسر برادر پدر من است.
هوش مصنوعی: گفتند: بدون اجازه فرمانده شجاع، هیچکس را به دژ راه نمیدهیم.
هوش مصنوعی: لحظهای صبر کنید تا پاسبان بیاید، زیرا ما میخواهیم از مرزبان اجازه بگیریم.
هوش مصنوعی: آنها ناچار در فکر و اندیشه خود باقی ماندند و منتظر ماندند که چه پیش خواهد آمد.
هوش مصنوعی: وقتی آنها رفتند و با شخصی بدسیر صحبت کردند، او به آنها گفت که بیایند تا اطلاعاتی بگیرند.
هوش مصنوعی: ابراهیم را که دید، خیره و مبهوت به چهره او نگاه کرد.
هوش مصنوعی: ابراهیم در دل با نیازش گفت: ای داور، راه چاره را برای من باز کن.
هوش مصنوعی: مرا از این فکر بد پنهان نگهدار و یکی پرده بر چشمانم بکش.
هوش مصنوعی: بدان ای پادشاه که به خاطر تو جانم را در راهت فدای کردهام، پس در عوض این فداکاری به من کمتری بخشش را نده.
هوش مصنوعی: من از دشمنان امام انتقام میخواهم و وقتی این دوران بگذرد، دیگر به هیچ چیز احتیاجی ندارم.
هوش مصنوعی: دلش پر از راز و سکوتش نشاندهنده این است که الهاماتی از یک منبع خوشبختی و سعادت به او رسیده است.
هوش مصنوعی: او به او گفت که نگران نباش، چرا که آمدن گشایش و خوشی از جانب خداوند است و هیچ ترسی نداشته باش.
هوش مصنوعی: از سر شادمانی، صورت ابراهیم درخشید و سپس به راهب گفت:
هوش مصنوعی: برگفتن از دشمن و زیادتر از آن چه فایدهای دارد؟ آیا این شخص هوشمند و دانا نیست که به این مسائل کماهمیت توجه کند؟
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که در این مکان، گروهی از کوفیان در آرامش و راحتی نشستهاند و هیچ تلاشی برای فعالیت یا پیشرفت نمیکنند.
هوش مصنوعی: سربازان با شجاعت به میدان آمدهاند و راه مقابله با دشمن را بستهاند.
هوش مصنوعی: آگاهی من بیشتر از این نبود و وقتی این را فهمیدم، دلم گرفته شد.
هوش مصنوعی: او به دوستانش با نگرانی گفت که باید یک لحظه خوب از همدیگر مراقبت کنید.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است لحظهای آرامش بیابم و به خواب بروم، در حالی که در دلم دوستی را میپرورانم؟
هوش مصنوعی: بگذارید این راهب و همراهش به سوی اتاق خود بروند.
هوش مصنوعی: او این را گفت و خوابش برد، سپس کشیش سوس، مهمان خود را به خوابگاه برد.
هوش مصنوعی: یک نفر سفرهای آماده کرد و در آن هر چیزی که از قبل در خانه داشت، برای میهمان قرار داد.
هوش مصنوعی: زمانی که نان خورده شد، از بین رفت و شراب آورده شد، مانند اینکه این کار بهنوعی سنت و روش او بود.
هوش مصنوعی: ابراهیم را گفتند: دماغت را رها کن، زیرا در تاریکی غم وجود دارد، چراغی روشن کن.
هوش مصنوعی: ابراهیم گفت که در دین ما نوشیدن شراب و خوردن گوشت خوک جایز نیست.
هوش مصنوعی: وقتی این راهب مؤمن به خدا این را شنید، جام و لیوان را از دستش انداخت.
هوش مصنوعی: آب او را شست و دست و صورتش را پاک کرد و اسلام او در نظر بزرگترها به درستی نمایان شد.
هوش مصنوعی: به او گفت: آرام و با احتیاط خارج شو و درباره حال آن مرد نادان تحقیق کن.
هوش مصنوعی: اگر او را ببینی که چشمش به خواب رفته، با سرعت او را به دوزخ میبرم.
هوش مصنوعی: به سراغ او رفت و پس از دیدن او بازگشت و گفت: وقتی که فرصت و شانس به کسی روی خوش نشان ندهد، چشم و امید او نیز ناامید خواهد شد.
هوش مصنوعی: سپهبد وقتی صدای تفت را شنید، به سمت محل خواب برادرش حرکت کرد.
هوش مصنوعی: ناگهان صدای بلندی از محل زندگی یاران عبدالله به گوش رسید.
هوش مصنوعی: گفتند: ای میر، سریعاً بیرون بیا که زبیر به یاری تو آمده است.
هوش مصنوعی: مصعب و لشکرش اکنون به صحنه آمدهاند، پس به پیشواز او برو و او را در آغوش بگیر.
هوش مصنوعی: عبداله با خوشحالی و شتاب از خواب بیدار شد، زیرا مژدهای خوش به او رسیده بود.
هوش مصنوعی: به خاطر مهماننوازی، فرزند زبیر از دیر بیرون آمد و خود را از مرگ نجات داد.
هوش مصنوعی: وقتی شاگرد شیر خدا این صحنه را دید، از تعجب بر دهان خود دندان زد.
هوش مصنوعی: بدون میل و رغبت، از دیر به سمت رودبار حرکت کرد.
هوش مصنوعی: در مسیر، یکی از آن سپاهیان به طور پنهانی سخنانی با قهرمان جنگجو گفت.
هوش مصنوعی: من یک کیسه پر از نقره و طلا دارم که میخواهم آن را به کسی که راهنمای خوبی است، بدهم.
هوش مصنوعی: وقتی آن مرد نام زرا را شنید، به یاد دیدار مصعب افتاد و مرا به یاد او انداخت.
هوش مصنوعی: او گفت: اکنون من بنده تو هستم و میتوانم تو را به سوی سختیها و مشکلات راهنمایی کنم.
هوش مصنوعی: وقتی که آنها به دور از سربازان قرار گرفتند، سالار به او گفت که باید درگذرند و نبرد را شروع کنند.
هوش مصنوعی: ای مرد، در دل تو چه کسی را محبت کردهای؟ زیبایی چهره و نیت نیک از چه کسی است؟
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از آسیبهای من در امان بمانی، از علی (ع) حمایت کن؛ آیا او دوست توست یا دشمن؟
هوش مصنوعی: او گفت: من از تیغ تو در امانم زیرا که با مرتضی دشمنی دارم.
هوش مصنوعی: من از اهل خیر پیروی نمیکنم، بلکه از عبد الله بن زبیر که پیرو دین دیگری است، پیشوایی نمیپذیرم.
هوش مصنوعی: او گفت: اگر اینطور است، پس پیشوای ما این زر را به عنوان هدیه به تو میدهد، ای نیکوخلق.
هوش مصنوعی: بداندیشی که نیتهای بدی دارد، به طمع به سمت چیزی رفته و با تندی و خشونت به کسی آسیب میزند.
هوش مصنوعی: وقتی انسانی از بدنش جدا شود، سرش به جواهراتی مانند یاقوت، نقره و طلا تبدیل میشود.
هوش مصنوعی: از خون ناپاک آن جنگجو، زمین به وسیلهی تیغی که مانند الماس میدرخشید، پاک شد.
هوش مصنوعی: از آن مکان، مانند شیر آزاد و با قدرت حرکت کرد و به سمت گله رفت.
هوش مصنوعی: وقتی که زحمات و تلاشها به نزدیکی نتیجه میرسد، رود هم برای مردانگی و تلاشهایشان تبریک میگوید.
هوش مصنوعی: بسیاری از اوقات کشتی را مانند ماهی در آب مشاهده کردهام و یا اینکه دیدهام که چون ابرها در آسمان در دریای وسیع حرکت میکند.
هوش مصنوعی: هر قایقی که به دریا میرود، گروهی بیاراده و ناتوان دارد که به دنبال خود کشانده است، همه با زرههایی بر تن و نشانههایی بر روی خود.
هوش مصنوعی: تیغ آهنی آنچنان درخشان است که مانند سینه ماهیها در آب میدرخشد.
هوش مصنوعی: نور تابان سر نیزه آبرنگی به کشتی در کوه، شبیه به چشمان پلنگ است.
هوش مصنوعی: وقتی لشکر از دریا به تالاب رسید، فرمانده یک کشتی را از دور مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: در آب مانند آتش بودی که دودی طولانی را در فضای رودخانه پخش کرده است.
هوش مصنوعی: چندین چراغ در آنجا روشن بود، مثل لالههایی که در شب تاریک در باغ میدرخشند.
هوش مصنوعی: تو گفتی به اندازهای عشق و شور در دل وجود دارد که نیستان (جایی که نی یا سازهای دیگر نواخته میشود) به دریای چین سوخته شده است.
هوش مصنوعی: مانند عروسی زیبا که با زینتها و جواهرات و خواستههایش به طرز دلپذیری آراسته شده است.
هوش مصنوعی: وقتی کشتی از دریا به خشکی رسید، مصعب به سرعت او را به سمت هامون برد.
هوش مصنوعی: تو بر سر خود عمامهای از ابریشم با رنگی زیبا گذاشتی و مانند اسبی که با صاعقه میتازد، در حرکت هستی.
هوش مصنوعی: بزرگان به دور او جمع شدهاند و غلامان در اطرافش با شتاب در حال حرکت هستند.
هوش مصنوعی: در شب گذشته، ابرها مانند باری سنگین بر دوش عبداله کینهجو قرار داشتند و او را تحت فشار قرار داده بودند.
هوش مصنوعی: سپهبد مانند شیری است که وقتی عصبانی میشود، به دو گروه نگاه میکند و آنها را تحت نظر میگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی مصعب از برفراز بهشت گذشت، هیچ کسی به احترام او مانند مردم نماز نخواند.
هوش مصنوعی: عبدالله از یکی از سپاهیان پرسید: این مرد که هست؟ او از لشکر ماست و نامش چیست؟
هوش مصنوعی: او هیچ سلامی به ما نرساند و تمام توجهش به سمت ما معطوف شده بود.
هوش مصنوعی: عبدالله نابکار فریاد زد و به قهرمان بزرگ و پرورده حیدر (علی) که دارای تاج و مقام است، اشاره کرد.
هوش مصنوعی: ای مرد، چرا وقتی به پیش امیر رفتی، کمان اندامت را مثل تیر کشیده نکردی؟
هوش مصنوعی: به خاطر زمین از این اسب فیض ببر وگرنه با ضربهای قوی سرت را به زمین میکوبم.
هوش مصنوعی: دلاور به او هیچ پاسخی نداد و سر مصعب از او خالی از اهمیت بود.
هوش مصنوعی: چهرهاش از خشم مانند نیل، کبود شده است. عبدالله به آرامی چنین سرودی میخواند.
هوش مصنوعی: بدون شک، این پیام از ارتشی فرستاده شده است که از دشمنی و کینه رنج میبرد.
هوش مصنوعی: باید به درستی تحقیق و بررسی کرد و سپس نتیجهگیری کرد که آیا باید بر او شمشیر کشید یا نه.
هوش مصنوعی: سپس او به دوستانش گفت که این فرد بیادب را به نزد او بیاورند.
هوش مصنوعی: غلامان به سرعت به سمت جوان رفتند وقتی که سالار با روحی روشن را دیدند.
هوش مصنوعی: همچون کوهی از آهن ایستاده است و از دانش خود بر خشم غلبه کرده و یاد خشم را به ذهن نیاورده است.
هوش مصنوعی: غلامان گفتند: ای بیادب، پادشاه عرب به تو نیاز دارد.
هوش مصنوعی: به خاطر عذرخواهی نزد بزرگتر برو و با ادب جواب او را بگو.
هوش مصنوعی: شجاع هیچ حرفی نزد و از آنجا به همراهشان به سوی مصعب رفت.
هوش مصنوعی: مصعب به او گفت: ای بزرگوار، چه دلیلی داشت که ما را به نماز نخواندی؟
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که این گروه از افراد، چیزی شبیه به نژاد یا جمعیتی از ماجراجویان و جنگجویان نیستند.
هوش مصنوعی: شما از نسل بزرگ مردان عرب هستید و به مقام و رتبهی والایی دست یافتهاید.
هوش مصنوعی: تو به خاطر جایگاه و عظمت ما، هیچگاه جرات نکردی که به ما نزدیک شوی و از دور، ما را مانند رقیبی میبینی.
هوش مصنوعی: او به مرد شجاع گفت که من از اعراب این سرزمین هستم و به خود می بالم.
هوش مصنوعی: من نه فرماندهای بزرگ هستم و نه فرستادهای خاص، اما با تمام وجود و از صمیم قلب، در کنار شما هستم و از شما حمایت میکنم.
هوش مصنوعی: من آداب و رسوم را به خوبی نمیشناسم و از عربها کسی به درستی راه مردانگی را یاد نگرفته است.
هوش مصنوعی: او چون از نژاد زبیر شنید، به او دستور داد که به بند و زندان برود.
هوش مصنوعی: در زمان روز، او را با خود میکشد و به زنجیر سنگینی میبندد.
هوش مصنوعی: شیر بزرگی در زنجیری بسته شده بود که به خاطر او آسمان دچار لرزش و تزلزل شده بود.
هوش مصنوعی: او مانند پور زبیر به ایوان میآید و برای خود تختی در برابر معبد میچیند.
هوش مصنوعی: سپس او به مرد گفت: ای پسر بد، که پدر تو عامر بد نام است.
هوش مصنوعی: به زودی به زندان میروم، پس به زندانبان بگو که این زندانی را به زودی بیاورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.