بخش ۴۴ - فرستادن عمر سعد طبیب نصاری را به کشتن شاه دین
وزانسو عمر، پور بدخواه سعد
به لشگر خروشید مانند رعد
که تا چند این بردباری به کار؟
سرآرید این خسته را روزگار
یکی از شما سر،کند زو جدا
که یک لشگر از رنج گردد رها
بسی گفت و از وی نپذیرفت کس
بماندند برجا بریده نفس
نیارست کس بر خدا تاختن
به تیغ از تنش سر جدا ساختن
اگر چه در آن قوم ایمان نبود
ولی آنچنان کار آسان نبود
عمر کار لشگر چو زانگونه دید
ز اندیشه و غم دلش بر تپید
گمان کرد کان مردم اسلامشان
همی باز دارد از آن گامشان
فرو شد به اندیشه لختی دراز
که آن را چون شود چاره ساز
یکی مرد ترسا زاهل فرنگ
بدی در سپه لیک نز بهر جنگ
پزشکی بدی کارش اندر سپاه
به خرگاه آسوده بود از نگاه
عمر کس فرستاد او را بخواند
به نیرنگ با وی چنین باز راند
که این خسته کافتاده بینی به خاک
سرش لخت لخت و برش چاک چاک
به آیین ترسا بسی دشمن است
هم او دشمن پادشاه من است
نیاکان این خسته ی تشنه کام
ز انجیل خواندن نهشتند نام
برو کین دیرین ازو بازجوی
زخویش روان ساز برخاک جوی
چو از کارت آگه شود شاه من
سرت را برافرازد از انجمن
سپس خنجر خویش او را بداد
پیاده جوان سوی شه، رخ نهاد
تو گفتی که آن عیسوی مرد راد
که رحمت زجان آفرینش رساد
ندارد به سر هوش و در تن توان
بدی همچو مستان درآن ره روان
همی رفت و می گفت پنهان به خویش
که کاری شگفتم بیامد به پیش
تنی کاینچنین خسته از تیغ و سنگ
چو مرغان برآورده پر از خدنگ
به خنجر چسان سرکنم زو جدا
پسندد کجا این ستم را خدا؟
گراین خسته اندر خور کشتن است
چرا کشتنش نامزد برمن است؟
همانا که در نزد اسلامیان
گناه است بستن به قتلش میان
مرا بهر این کار بگماشتند
مگر سست آیینم انگاشتند
بنالید کای پاک پروردگار
تو نگذار کاید زمن زشت کار
تن از بیم، لرزان ولاحول خوان
دو گلبرگش از تشنگی نیلگون
ز نورش همه دشت کین تابناک
پدید از رخش فر یزدان پاک
بر روی او چهر مهر سپهر
چو قندیل رهبان بر نور مهر
شفای تن خسته دیدار او
روان جسته عیسی (ع) زگفتار او
حواری به درگاه او بنده گان
همش روح قدس از پرستنده گان
زسر تا بن انجیل درشان او
مسیحا به گردون ثنا خوان او
مسیحی چو زانگونه شه را بدید
چو ناقوس از دل خروشی کشید
بلرزید و از دست خنجر فکند
بیفراشت سر بآسمان بلند
که یارب چه فرد بزرگی است این؟
اگر خود نه عیسی است پس کیست این؟
نه عیسی به گردون شد از روی دار
چه شد تا که بر خاک جا کرده زار؟
گر این خسته عیسی بود جسم پاک
چرا گشته از تیغ کین چاک چاک
یهودان بدو نرد کین تاختند
بر این از چه اسلامیان تاختند؟
سرعیسی از دار شد تاجدار
شد از خار، خفتان این شهریار
چو لختی چنین گفت و زاری نمود
باستاد بر جای و دادش درود
بگفتا: که ای عیسوی دم که ای؟
گرفتار مشتی یهود، از چه ای؟
چه کردی که اینگونه زارت کشند؟
لب تشنه در کارزارت کشند؟
مسیحی که از چرخ باز آمدی؟
زنو بهر رنج دراز آمدی؟
و یا جان یحیی به تو بازگشت
که بینی بریده سر خود به طشت
نه عیسایی و عیسی است بنده است
هزارت چو یحیی پرستنده است
کجا داشت عیسی چنین خوب روی
کجا داشت یحیی چنین پاک خوی
اگر غسل تعمید، آنان به آب
نمودند، کردی تو از خون، خضاب
گر آنان گذشتند از خواب و خورد
تو بگذشتی از خویش و هفتاد مرد
تو آنی که عیسی زتو زینهار
بجست از بلا برسر چوب دار
اگر اشک رخسار یحیی شخود
همه گریه اش از برای تو بود
تو و جان عیسی فدای توباد
جگر خسته مریم برای تو باد
بریزد رکن کلیسا زهم
بماناد ناقوس بر بسته دم
وزآن پس به افغان و زاری بگفت
که ای با بلا گشته جان تو جفت
مرا میر لشگر پی کشتنت
فرستاده تا بی سر آرم تنت
ولی تا بدیدم تو را ای شگفت
مرا مهر تو جای در دل گرفت
چه کرده که شوریده ام ساختی؟
پر از خون دل و دیده ام ساختی
بدان آمدم تا، کشم بر تو تیغ
کنون جان ندارم به راهت دریغ
دلی باید از سنگ تا تیغ کین
کشد بر جمالی چنین نازنین
به گفتار بنواز این بنده را
یکی بازگو نام فرخنده را
شهنشه نگه سوی ترسا گشود
دل و جان بدان یک نگاهش ربود
نهانی بخندید بر روی او
شد آن خنده پیک خدا سوی او
ز پیغام یزدان دلش زنده شد
به قربانی دوست ارزنده شد
دلش گنج توحید را گشت جای
رهانیدش از بند تثلیث، پای
وزآن پس بدوگفت:کایدر بایست
برو،کشتن من به دست تو نیست
منم پیشوایی، پیمبرنژاد
که نامم به انجیل شد قتل زاد
انو شنطیا نام باب من است
که فرخ بدو انتساب من است
حسینم (ع) پس دختر احمدم (ص)
که دارنده ی دولت سرمدم
خداوند خود را چو ترسا شناخت
به مهرش دل و دین و دانش بباخت
به پوزش ببوسید روی زمین
بگفت: ای به قدرت، مسیح آفرین
بدیدم شب دوش خوابی شگفت
کز آن در برم دل تپیدن گرفت
برفت آن چو بیدار گشتم زیاد
مرا آگهی زان توانی تو داد
همش باز فرما که تعبیرچیست؟
مرا خواب آشفته از بهر کیست؟
چنان است تعبیر آن کاین سپاه
بریزند خونت در این رزمگاه
شوی کشته امروز در راه من
خرامی به فردوس، همراه من
مسیحا کند میهمانی تو را
زمریم رسد شادمانی تو را
چنان زان بشارت، جوان شاد شد
که از بند هر بنده، آزاد شد
به آیین احمد (ص) در آورد سر
ببست از پی یاری شه، کمر
همان خنجر آبگون بر گرفت
ز بالین شه، راه لشگر گرفت
چو دیدش عمر گفت او را که هان
چه کردی ابا دشمنت، ای جوان؟
بگفتش: که باز آمدم تا به خون
کشم یال تو ای به بد رهنمون
سزاوار کشتن به دستم، تویی
که سازی چو اهریمنان جادویی
بگفت این و تازان به دشت نبرد
بدان خنجر، آهنگ آن دیو کرد
تن خویش را مرد حق ناسپاس
از آن خنجر جانگزا داشت پاس
پرستنده گان را به رزمش گماشت
بدو هر تنی دست و تیغی فراشت
دلیرانه برخی بکشت از سپاه
سپس جان خود کرد برخی شاه
روانش به باغ جنان، جا نمود
ز یزدان بر او باد هر دم درود
وزان پس دگرگونه شد روزگار
شهنشاه را آمد انجام کار
کنون ای نیوشنده، بگمار هوش
که تا من به افغان و آه و خروش
بگویم ز انجامش کار شاه
که او را چه پیش آمد از کینه خواه
دلی باید اینجا ز سنگ و ز روی
که یارد از این داستان گفتگوی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، عمر بن سعد به لشکر خود به مثابه رعد خروشی میکند و به آنها میگوید که باید از این وضعیت خستهکننده بیرون بیایند و یکی از خود را جدا کرده و با دشمن بجنگند. اما هیچ کس به او گوش نمیدهد و همه سرجای خود میمانند. او با ناراحتی به این فکر میکند که مردم مسلمان از کشتن یک نفر بیم دارند.
در ادامه، عمر به یک مرد مسیحی اشاره میکند که در لشکر حضور دارد و از او میخواهد تا به طریقی این خسته را بکشد. این مرد مسیحی ابتدا از این کار امتناع میکند و در دل مشغول میشود که چرا باید به کشتن یک مسلمان برود.
اما در نهایت، او تحت تأثیر دیدن چهره از خود شکسته و زخمی شه، و به خاطر او به جنگ برمیخیزد. او در جنگ شجاعانه میجنگد و در نهایت کشته میشود، اما مرگ او به او مقام و ارج و قرب میبخشد.
شاعر به ما میگوید که این داستان به نوعی به عمق عشق و ایمان این شخصیتها اشاره دارد و نشان میدهد که چگونه فردی میتواند با جانفشانی و شجاعت در راه آرمانهای خود به عروج برسد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف شرایطی میپردازد که فردی به نام سعد، که حامیان و یاران خوبی ندارد، با صدای بلند و نعرهای مانند صدای رعد در جمع حاضران به سخن میآید. این توصیف نشاندهندهی قدرت و تأثیر آن فرد حتی در میان مشکلات و ناهمواریهاست.
هوش مصنوعی: چقدر دیگر باید صبر کرد؟ کاش روزگار این فرد خسته را به حال خود رها کند.
هوش مصنوعی: یکی از شما باید آماده باشد که از دیگران جدا شود تا باری از رنج و زحمت برطرف شود و دیگران بتوانند از آن رنج آزاد شوند.
هوش مصنوعی: بسیاری سخن گفتند و هیچ کس از او نپذیرفت، در نتیجه آنها همچنان در آن وضعیت باقی ماندند و نفسشان بریده شد.
هوش مصنوعی: هیچ کس جرأت نمیکند که با تیغ بر خدا حملهور شود و جان خود را از بدن جدا کند.
هوش مصنوعی: اگرچه در آن جامعه ایمان و اعتقاد وجود نداشت، اما انجام آن کار چندان ساده نبود.
هوش مصنوعی: وقتی عمر کار لشگر آن وضعیت را مشاهده کرد، دلش از اندیشه و غم به تپش درآمد.
هوش مصنوعی: اینطور به نظر میرسد که آن افراد فکر میکردند که مسلمان بودنشان باعث میشود نتوانند به قدمهای بعدی و گامهای جدیدی که در زندگی دارند، دست بزنند.
هوش مصنوعی: مدتی در فکر فرو رفته بود که چطور میتواند برای این مشکل راه حلی بیابد.
هوش مصنوعی: یک مرد مسیحی از اروپا به جمع نظامیها پیوسته، اما هدفش جنگ نیست.
هوش مصنوعی: یک پزشک در میان سربازان حضور داشت، اما در کلبهاش به حالتی راحت و بیخیال نشسته بود و از نظارت دور بود.
هوش مصنوعی: شخصی را برای خواندن دعوت کردند و با نیرنگ او را بهگونهای دور کردند که به طرز دیگری عمل کند.
هوش مصنوعی: این شخص خسته و درمانده را میبینی که به زمین افتاده و موهایش به طور نامنظم به اطراف پخش شده و لباسهایش پاره پاره است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که دشمنان من به خاطر باورها و آئینهایشان بسیارند و همان دشمنی که با آنها وجود دارد، با پادشاه من نیز دشمنی میکند.
هوش مصنوعی: اجداد این فرد که از تشنگی و خستگی رنج میبرد، نام او را از خواندن انجیل ثبت کردند.
هوش مصنوعی: برو و از او دربارهی این گذشتهی طولانی پرسوجو کن تا روحات را از این بار سنگین رها سازی و به آرامش برسانی.
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه از کار تو آگاه شود، سر تو را از جمع بلند خواهد کرد.
هوش مصنوعی: سپس جوان پیاده، خنجر خود را به سوی پادشاه نشان داد و به او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: تو گفتی که آن مرد عیسی، که رحمت را بر انسانها آورد.
هوش مصنوعی: آدمی که در هوش و عقل ناتوان است، چون مستان در راهی به جلو میرود و توانایی انجام کارهای خوب را ندارد.
هوش مصنوعی: او در حال حرکت بود و به آرامی به خودش میگفت که یک کار عجیب و شگفتانگیز برایش پیش آمده است.
هوش مصنوعی: بدنی که اینقدر از ضربات چاقو و سنگ خسته است، همچون پرندگانی که با تیرکمان زخمی شدهاند، به پرواز درآمده و ناله میزند.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم با خنجر سر خود را از او جدا کنم، وقتی که خدا این ظلم را نمیپسندد؟
هوش مصنوعی: اگر این خسته را بخواهند بکشند، چرا آن را بر عهده من گذاشتهاند؟
هوش مصنوعی: به راستی، در نظر مسلمانان، قطع رابطه و عدم حمایت از او، گناهی بزرگ به شمار میآید.
هوش مصنوعی: مرا برای این کار تعیین کردند، اما گمان کردند که من آدم ضعیفی هستم.
هوش مصنوعی: ای پروردگار پاک، به ما کمک کن که در گرفتار شدن به کارهای زشت، رها شویم و از این حالت به دور باشیم.
هوش مصنوعی: تن من از ترس میلرزد و گلویم به دلیل تشنگی در حال خشک شدن است، همچون دو گلبرگ نیلگون که آماده پژمرده شدن هستند.
هوش مصنوعی: نور او باعث شده که تمامی دشتها روشن و تابناک شوند و زیبایی و شکوهی از چهرهاش مانند جمال خداوند به چشم میخورد.
هوش مصنوعی: بر چهره او مانند نور خورشید و روشنایی شباهتی به چراغ زاهدان دارد.
هوش مصنوعی: دیدار او مانند علاجی است برای بدن خسته، و سخنان او روح را به پرواز درمیآورد، همچون عیسی (ع) که برای شفا بخشی آمده است.
هوش مصنوعی: یاران نزدیک او، بندگانی هستند که با روح قدس خود، پیوسته او را عبادت میکنند.
هوش مصنوعی: از سر تا پای انجیل، در شأن او مسیحا، در آسمان نامش را ستایش میکنند.
هوش مصنوعی: وقتی مسیحی آن پادشاه را دید، از دلش صدایی مانند ناقوس بلند شد.
هوش مصنوعی: ترسید و خنجر را از دست انداخت و سرش را به آسمان بلند کرد.
هوش مصنوعی: ای کاش میدانستم این فرد بزرگ کیست! اگر او عیسی نیست، پس چه کسی میتواند باشد؟
هوش مصنوعی: این بیت به یک واقعیت اشاره دارد که حتی بزرگترین انسانها و پیامبران نیز نمیتوانند از سرنوشت و فنا فرار کنند. هرچند عیسی (علیهالسلام) دارای مقام والا و معجزات بزرگ است، اما او نیز در نهایت به زمین فرود آمده و به حالت عادی انسانها در میآید. این به نوعی بیانگر زوال و ناپایداری زندگی است و اینکه همه افراد، صرفنظر از مقام و عظمتشان، در برابر مرگ و فنا برابرند.
هوش مصنوعی: اگر این شخص خسته، مانند عیسی، جسمی پاک و مقدس داشت، پس چرا بدنش به خاطر کینه و دشمنی چاک چاک شده است؟
هوش مصنوعی: یهودیان چرا بر تو یورش بردند، در حالی که مسلمانان هم به تو میتازند؟
هوش مصنوعی: عیسای سرخوش و پرافتخار از میان خارها به اوج رسید و از دشواریها عبور کرد، مثل یک شاهزاده در این شهر.
هوش مصنوعی: سپس او لحظاتی چنین صحبت کرد و از روی درد و اندوه ناله سر داد. پس از آن به آرامی در جای خود ایستاد و به او درود فرستاد.
هوش مصنوعی: گفت: ای عیسی، تو کیستی؟ که در میان گروهی از یهودیان گرفتار شدهای، چرا در این وضعیت قرار داری؟
هوش مصنوعی: چه بلایی بر سرت آمده که اینگونه به تو آسیب میزنند؟ در حالی که لبهای تو از تشنگی خشک شده، هنوز به میدان نبرد میآیی.
هوش مصنوعی: مسیحی که از دنیا به اینجا آمدهای، آیا برای تحمل زحمتهای طولانی آمدهای؟
هوش مصنوعی: این عبارت به این معناست که یحیی، که به نوعی جان خود را به کسی یا چیزی تقدیم کرده، حالا به وضعیت عجیبی دچار شده و با چشمانی حیرتزده و ناامید به سر خود که در طشت قرار دارد، مینگرد. این تصویر زجرآور نشاندهنده وحشت و دلهرهای است که در لحظهای بحرانی ایجاد میشود.
هوش مصنوعی: تو نه عیسی هستی و نه از پیروان عیسی. بلکه هزاران نفر مانند یحیی هستند که در مقام پرستش ایستادهاند.
هوش مصنوعی: این جمله به دنبال مقایسه ویژگیهای برجسته عیسی و یحیی است. پرسش میکند که در کجا میتوانست کسی به زیبایی و خوشرویی عیسی و همچنین پاکی و اخلاق نیکوی یحیی را پیدا کرد. به طور کلی، به زیبایی و نیکی این دو شخصیت بزرگ اشاره میکند و نشاندهندهی عدم وجود مشابهتی برای آنها در زمانهی خود است.
هوش مصنوعی: اگر آنها برای پاک شدن از گناهان خود به آب غسل تعمید کردند، تو از خون خود برای نشان دادن وفاداری و شجاعتت رنگین شدی.
هوش مصنوعی: اگر آنها از خواب و خوردن گذشتند، تو هم از خودت و هفتاد مرد دیگر گذشتید.
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که عیسی از تو تقاضا کرد تا در چنین موقعیتی از بلا و خطر نجات یابد.
هوش مصنوعی: اگر تمام اشکهایی که یحیی ریخت به خاطر تو بود، آن گریهها نشاندهنده عشق و حسی عمیق است.
هوش مصنوعی: تو و جان عیسی همواره فدای تو باشید و جگر خسته مریم نیز برای تو فدا شود.
هوش مصنوعی: بخشی از کلیسا خراب شود، ولی صدای زنگ آن همچنان باقی بماند.
هوش مصنوعی: سپس با صدای بلند و ناله گفت که ای فردی که به خاطر مصیبت دچار درد و غم شدهای، جان تو با این رنجها همسفر شده است.
هوش مصنوعی: فرستادهای از جانب فرماندهی لشکر، به سوی من آمده تا مرا به قتل برساند و بدین ترتیب، بدون سر، بدن تو را بر زمین بگذارم.
هوش مصنوعی: اما وقتی تو را دیدم، ای شگفتی، عشق و محبت تو در دل من جا گرفت.
هوش مصنوعی: چه کار کردهای که مرا دیوانه کردهای؟ دل و چشمانم را پر از اندوه و اشک نمودهای.
هوش مصنوعی: بدان که من به اینجا آمدم تا تیغی بر تو بکشم، اما اکنون جان و جانی برای این کار ندارم، افسوس.
هوش مصنوعی: برای اینکه بتوان به زخم و آسیب بر زیباییای اینچنین لطیف و نازنین دست زد، دلی باید بسیار سخت و سنگی باشد.
هوش مصنوعی: به سخن خود این خدمتگزار را دلجویی کن و نام نیک را برای من دوباره بگو.
هوش مصنوعی: شاهزاده نگاهی به ترسا (دختر مذهبی) کرد و با آن نگاهش دل و جان او را به خودش جلب کرد.
هوش مصنوعی: با نگاهی پنهانی به او خندیدند و آن خنده به عنوان نشانهای از خداوند به سمت او رسید.
هوش مصنوعی: دل او به واسطه پیام الهی زنده و شاداب شد و به خاطر فدای دوست، ارزشمند گردید.
هوش مصنوعی: دل او به گنجینهای از یکتاپرستی دست پیدا کرد که او را از زنجیرهای سهگانه رهایی بخشید.
هوش مصنوعی: سپس به او گفت: تو باید بروی، چون مرگ من به دست تو نخواهد بود.
هوش مصنوعی: من پیشوایی هستم که ریشهام به پیامبران میرسد و نام من در انجیل به عنوان یک انسان کشته شده ذکر شده است.
هوش مصنوعی: نام پدر من "انو شنطیا" است که من به خاطر او خوشبخت و سعادتمند هستم.
هوش مصنوعی: من حسین هستم و دختر احمد (پیامبر) را دارم که او مالک و صاحب قدرت دائمی و ابدی است.
هوش مصنوعی: خداوند را مانند یک مسیحی شناخت و به خاطر محبتش، دل، ایمان و دانشش را فدا کرد.
هوش مصنوعی: دستهایتان را روی زمین بگذارید و به خاطر قدرتی که دارید، مثل مسیح، از آن قدردانی کنید.
هوش مصنوعی: دیشب در خواب تجربهای عجیب داشتم که باعث شد قلبم بشدت تپش بگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی که او رفت، من بیدار شدم و از آن زمان آگاهی بیشتری از تو پیدا کردم.
هوش مصنوعی: هر بار از من میخواهی که بگویم این خواب چه معنایی دارد؟ این خواب پر از تشویش و نگرانی به خاطر کیست؟
هوش مصنوعی: اینطور است که تعبیر آن به این صورت است که این لشکر در این میدان جنگ خون تو را بریزند.
هوش مصنوعی: امروز برای من با زیبایی و خوشپا، به سوی بهشت بیا که جانم را فدای تو کردهام.
هوش مصنوعی: عیسای الهی به تو مهمانی میدهد و شادی و خوشحالی به سراغت میآید.
هوش مصنوعی: از آن خبر خوش، جوان آنقدر خوشحال شد که از هر گونه بند و محدودیتی رها گشت.
هوش مصنوعی: بر اساس دستورات پیامبر اسلام، فردی برای کمک به او به میدان جنگ رفت و خود را آماده نبرد کرد.
هوش مصنوعی: خنجر سرخ رنگی که از کنار شاه برداشته شد، به سمت لشکر رفت و آن را رهبری کرد.
هوش مصنوعی: وقتی عمر او را دید، گفت: "ای جوان! چه کار کردی با دشمنت؟"
هوش مصنوعی: او به او گفت: من برگشتهام تا یال تو را با خون رنگین کنم، ای کسی که به بدی راه را نشان میدهی.
هوش مصنوعی: تو که مانند جادوگران اهریمنی ساز میزنی، مستحق مرگ به دست من هستی.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس به دشت نبرد رفت و با آن خنجر به سوی آن دیو حمله کرد.
هوش مصنوعی: مرد نیکوکار و راستین خود را با بیمحلی و ناسپاسی از کسی که به او خیانت کرده بود، محافظت میکند.
هوش مصنوعی: پرستندگان او را به نبرد فرستادند و هر کس برای او سلاحی و شمشیری آماده کرد.
هوش مصنوعی: برخی از جنگجویان به شجاعت به میدان آمدند و در نبرد دست به کشتن زدند، و در عوض برخی دیگر جان خود را فدای شاه کردند.
هوش مصنوعی: روح او در بهشت جا دارد و هر لحظه بر او درود از سوی خداوند باد.
هوش مصنوعی: پس از آن، روزگار شهنشاه به شکل دیگری تغییر کرد و کار او به پایان رسید.
هوش مصنوعی: حال ای شنونده، هوش و حواسات را جمع کن، چرا که من به زودی با ناله و فریاد میآیم.
هوش مصنوعی: بگویم از سرانجام کار پادشاه، که چه بلایی بر او آمد به خاطر دشمنیها.
هوش مصنوعی: برای درک این موضوع، نیاز به قلبی است که بتواند از سنگ باشد و بتواند درباره این ماجرا صحبت کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.