گنجور

 
ابن حسام خوسفی

دل به ره باز نیامد به فسون وعّاظ

زان که چون خشم فسون خوان تواش نیست حفاظ

غمزه هر لحظه به خونریز دلم تیز مکن

قَد کَفانِی قَتَلتَنی زَمَراتِ الالحاظ

چشم خوش خواب تو شد راهزن بیداران

همچنان خواب خوشش باد و مبادش ایقاظ

گر تو نرمی کنی امروز و درشتی نکنی

لایضُرُّونک فی الحَشر شَدادُ و غَلاظ

شبه گر می‌طلبی بر سخن ابن حسام

اِنَّها خالیةُ عَن شُبهاتِ الاَلفاظ

 
 
گوهر
ساغر کنگاوری

دلا زبان بیان را به عشق کن الفاظ

که علم عشق معانی‌ست مابقی الفاظ

ز درس عشق چو استاد چند لفظم خواند

هزار دفتر معنی گشود از آن الفاظ

زهی کمال که حفظ نکات آیه نور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه