گنجور

 
بلند اقبال

چرا به کار جهان روز و شب به تدبیری

مکن تلاش مگر بی خبر ز تقدیری

ز بار پیری وغم خم شود قدت چون نخل

کنون اگر چه به قامت چو سرو کشمیری

تو ای جوان دل پیر شکسته را مشکن

که خودبهم چوزنی مژه بنگری پیری

تو را چه حد که بگیری به این وآن تقصیر

مگر خبر نیی ازخود که غرق تقصیری

اگر زمانه خرابت کند مشوغمگین

که چون خراب شوی مستحق تعمیری

توخودبمیر از آن پیش کت بمیرانند

چنین چومیری در عالم بقا میری

مثال زیبق صافی فنا شواندر خد

فنا اگر شوی اینگونه اصل اکسیری

بگوبه یار نگفتم جفا مکن بنگر

که خودز زلف به کیفر اسیر زنجیری

بگوبه چشم وی از من مزن ز مژگان تیر

توخودمگر نه زابرو به زیر شمشیری

کمان کج است وبه دشمن از اوزیان نرسد

بلای خصم شوی گر به راستی تیری

گرت هواست که چون من شوی بلند اقبال

چو مورباش ضعیف ار به صولت شیری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

کند چه نشو و نما دانه زمین گیری

که در گذار ندیده است ابر تصویری

مبرهن است ز شبنم ربایی خورشید

که در بساط فلک نیست دیده سیری

به هر که نیست به حق آشنا، ندارد کار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
صامت بروجردی

نخست آنکه اگر از بتول دلگیری

به خدمت تو زمن سر زده است تقصیری

میرزاده عشقی

ز بعد آن همه زحمت، مرا در این پیری

شد از نتیجهٔ این انقلابِ تزویری

نصیب بیل زدن، روزی از زمین گیری

پی نکوهش این انقلاب اکبیری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه