گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۵

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست

که ذر بر تو مراکار با من افتادست

کجا روم ‌که چو اشکم ز سعی بخت نگون

به پیش پا همه از پا فتادن افتادست

چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب

که در طلسم‌گریبان چه دامن افتادست

چرا جنون نکند فطرت از تصور من

که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست

به غیر سوختن از عشق نیست جان بردن

بت آتشی به قفای برهمن افتادست

صدای‌ کوه به این نغمه ‌گوش می‌مالد

که سنگ و خشت همه در فلاخن افتادست

نه نخل دانم و نی‌گلبن اینقدر دانم

که راه نشو و نماها به‌گلخن افتادست

در احتیاج نم جبهه می‌دهد آواز

که آب شو، ‌گرت آتش به خرمن افتادست

تلاش نقش نگین می‌رسد به قبر آخر

به دوش دل ز جهان بارکندن افتادست

شرر نی‌ام‌ که‌ کنم‌ کار خود به خنده تمام

چو شمع تا به سحر سر به‌گردن افتادست

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل

در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کلام قاصر نوشته:

مصرع”چو غنچه محرم زانوی دل شو و درباب”
به “چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب”
اصلاح گردد


پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام